روز 9 مهر تنهایی را حس کردم هیچکس اولین تبریک را نگفت
جز خانواده ای که از انها دور شده بودم
دوستانی که آنها را رفیق خود میدانستم هیچ یادشان نبود...
اما در 11 مهر متوجه اشتباه خود شدم
راستی متوجه این هم شدم که سلطان خراب کردن سورپرایز ها هستم
کیکی دوستانم برایم آوردن و کتابی که رفیقم به من داد هرچند قدیمی...
کاش میشد این لحظات را ثبت کرد
و بگم از دیشب که باز هم برنامه هایشان را خراب کردم اما بسیار سورپرایز شدم کیک را که دیدم و مسخره بازی هایی که انجام دادم
بازهم لحظات ثبت نشدن اما در ذهن من گویی هک سدند
در آخر کادوی کیف که سوسن احسانی بهم داد کاری ندارم مال کی بوده مهم اینه به یادم بودن (بازم ذهن شکاک🤣🤣)
روز خوبی بود و من با تمام آرزوهایم با 18 سالگی خداحافظی و به 19 سالگی سلام میکنم
درست است که از بعضی دوستانم ناراحت شدم اما زندگی است دگر رویش خوشی است و روی دیگرش سختی و ناراحتی
کادوهایی که در این سن گرفتم و خاطراتی که ثبت شد هیچ گاه ازیادم نخواهد رفت
دوستانی که فکر میکردم آنها مرا فراموش کرده اند اما این اشتباهی بیش نبود
Post #4493
6