#part8
راوی
النی در آغوش بوراک از هوش رفت
بوراک زیر گردن و زیر زانوانش را گرفت
و در یک حرکت بلندش کرد
...
ساعت به کندی راه رفتن حلزون میگذشت
النی زیر سرم بود
هنوز بی هوش
ابروانش در هم کشیده بودند
حتی در بیهوشی هم حالش خوب نبود
بوراک دست بر دست گذاشتو
سرش را بر آن نهاد
درد میکرد عمیق و سوزان
از اتاق عمل خبری نبود
ساعت طولانی میگذشت بر آنها
چهار ساعت گذشته اما برای آنها
چهار سال شده بود
#فلش_بک
شریف
شریف:که اینطور..اسمه خانوم میخواد عروسی بگیره و مارو دعوت نکرده؟
جمیل:بله آقا
شریف:خب ما خودمون،خودمونو دعوت میکنیم کاری نداره که
جمیل:حاضر کنم؟
شریف:چیو؟
جمیل:تشریفاتشو دیگه آقا
شریف:اوو آها آره آماده کن عروسی داریم دیگه به هر حال
اونم چه عروسییی
حاضر باش عروس خانوم
شریف:عروسیتونُ به خون میکشم عشقم،وقتی با من نموندی پس با اونم حق نداری بمونی،کوچاری بیچاره خبر نداره قراره چی سرش بیاد
راوی
قهقههای سر داد و لیوانش را سر کشید
Post #34
20
- ❤ 3