در عمق یک درهی مهآلود، پریای زندگی میکرد که موهاش مثل مه، نرم و آشفته
و چشماش پر از سوالهای بیجواب بود.
اون زیاد حرف نمیزد، اما ذهنش هیچوقت ساکت نبود. فکرهاش مثل هزار پروانهی ریز
همهجا میچرخیدن..
دربارهی ستارهها، جادوی زمان و و و
گاهی از خواب میپرید چون یه سؤال جدید تو ذهنش برق زده بود. گاهی وسط یه جمله ساکت میموند چون فکر دیگهای وارد صف شده بود.
اما یه چیز مشخص بود: با اینکه اون همیشه غرق فکر بود، وقتی کسی واقعاً گم میشد،
فقط اون بود که راه درستو نشون میداد.
چون ذهن شلوغش، مثل یه کتابخونهی بیپایان بود که برای هر مشکلی یه درِ پنهونی توش پیدا میشد.
Post #87
39
Forwarded from .
پریِ فکرهای درهم