وقتی ۸ سالش بود به پانسیونی کمک کرد که زنعموش درد و غمِ از دست دادن دخترش رو توی اون دفن کرده بود بهش کمک کرد تا از عزاداری بیرون بیاد و زخمهاش التیام پیدا کنه بعد از ۲۰ سال اون دختر برگشت و دوباره پیداش شد. وقتی حتی آب آشامیدنی هم نمیتونست پیدا کنه النی رو به همون پانسیون آورد همونجا بود که برای اولین بار عاشق هم شدن و حالا همونجا بهش میگه: «من دشمن تو نیستم من دوستت دارم.»
داستانتون چطوری انقدر عمیق و قشنگه؟🥲
#Tweet