من معمولا آدم نگهداشتن و نوستالژیا و این چیزها هستم ولی الان یک نیازی دارم که کل آهنگها و عکسها و پیامهایی که مرتبط به اون دورانه رو پاک کنم. مثل موجودی که داره پوستاندازی میکنه و لایه جدید که در میاد، به لایه رویی فشار میاره. هروقت فکر میکنم زهر به طور کامل از بدنم خارج شده یک چیزی به کبودیها از داخل رگهام فشار میاره. نمیذاره حس گل و لای درون راه تنفسیم رو فراموش کنم. حتی لرزی که اون شب تا استخونم احساس کردم مثل یه بختک زیر تختم تو خوابگاه لونه کرده و هروقت حواسم نیست از توی سایهها میخزه بیرون. لیز می خوره دور گردنم و روی قفسه سینهام. باهاش شوخی میکنم و فرار میکنم و لبخند میزنم و آرایش میکنم و توی گرمترین آغوش دنیا مخفی میشم ولی باز پیدام میکنه. لای شعرهام و زیر موهام پیدا میکنه. میدونم تقصیر خودمه چون خودم کسی بودم که تمام مخفیگاههام رو بهش یاد دادم. میدونم خودم گفتم من رو قایم کن و کلید رو دور بنداز. منطقی نیست که الان غصه بخورم که چرا گم شدم.
از طرفی از خودم میپرسم، آیا افتضاحترین چیز دنیاست اگر من قدیمی دیگه پیدا نشه؟ شاید بهتر باشه اگه از اول بسازمش. قبلی به اندازه کافی گرم و روشن بود. اینیکی شاید محکمتر. واقعیتر. هوم؟
Post #16292
71