یادمه چهار سال پیش، زمستون ۱۴۰۱، یه روز عصر از مدرسه اومدم و رفتم توییتر و از اولین پستهایی که دیدم یه خانم جوان بود که یه عکس از خودش گذاشته بود توی خیابون، با موهای باز بلند، بدون روسری. یادمه توی کپشنش نوشته بود رفته خیابون ولیعصر، قدم زده، قهوه خورده و حتی روسری توی کیفش هم نذاشته. یادمه وقتی اون روز اون پست رو دیدم با خودم فکر کردم که چقدر شجاعه. چقدر زیباست و چقدر پر دل و جراته که بدون حجاب اجباری رفته توی خیابون و نمیترسه.
امروز، خودم با تیشرت و موهای باز، بدون روسری دور گردنم یا توی کیفم، توی خیابون ولیعصر قدم زدم و قهوه خوردم و رسیدم دم مترو و به اون خانم فکر کردم که چقدر کارش برای من چهار سال پیش پر از شجاعت و شهامت بود، اما امروز خودم انجامش دادم و حتی بهش فکر دوباره هم نکردم.
به جاش به این فکر کردم که من مدیون زنهای چهار سال پیش هستم که جنگیدن. من مدیون زنهای ده سال پیش، بیست سال پیش، چهل سال پیش هستم که کوتاه نیومدن و جنگیدن تا من امروز وجود داشته باشم و بدونم که حتی وجود داشتن و نفس کشیدن و یک قدم توی هوای آزاد بدون حجاب اجباری برداشتنم هم یک قدم رو به جلو توی این جنگه. و وجود داشتن من، جنگیدن من، برای زنهای چهار سال بعد، ده سال بعد، بیست سال بعد، چهل سال بعده که مدام جلوتر میرن و ذره ذره حقی که ازشون گرفته شده رو دوباره به دست میارن. به اسم ندا، به اسم مهسا، به اسم رها، به اسم تک تک کسایی که کشته شدن و هرگز فراموش نمیشن تا وقتی که ما زندهایم و تا وقتی که این جنگ ادامه داره.
Post #16142
131
Forwarded from . lonely is the muse .
- 🔥 8
- 🍾 4
- ❤ 2