این فنفیکی که میخوندم (tw: vampires and forced feeding)
یه جاش کرکتر A که ومپایر بود میخواست از کرکتر B خون بنوشه بعد همیشه سعی میکرد تا حد ممکن gentle باشه ولی کرکتر B دست و پا میزد. واسه همین A بهش دستور بیحرکت بودن میداد. بعد بهش میگفت به خدا من فقط میخوام خون بخورم برم کاریت ندارم. B هم اینطوری بود که فاک یو.
بعد A رفت به دوستش اینو گفت، دوستش گفت یه بار بهش دستور بیحرکتی نده ببین چی میشه تو که به هرحال ازش قویتری میتونی جلوش رو بگیری فرار نکنه. A گفت اوکی.
این دفعه بهش دستور نداد بعد B کل مدت داشت دست و پا میزد و گریه میکرد و اینها. A اینطوری بود که اوه. یعنی کل مدت که من فکر میکردم اوکی فقط میخواد فرار کنه درواقع داشته درد میکشیده. فقط من نمیدیدم، چون اینها زیر دستور پنهان شده. و گریهش گرفت.
Post #15998
157
- ❤ 6