شکوفهیِ مَن؛
بویِ گیسوانت مَرا به اسارت خویش درآورده است،
وَ چه اسارتی زیباتر از اینکه هر کجا را مینگرم،
عَطر تو را مییابم.
آخر، چگونه میتوان بویِ گیسوانت را نفس کشید و گرفتارِ آن نشد؟
گیسوانی که بهسانِ آن، همچون گلی ندیدهام.
نَرم و دِلفریب،
همچون شکوفهای که عطرش را به باد سپرده باشد.
آه شکوفهیِ کوچکم..
نمیدانم چند بهار است که از تو گذشته،
اما هنوز هرگاه نسیمی
از کنارَم میگذرد،
بیاختیار به جستوجویِ عَطر گیسوانت میگردم.
وَ چشم به راه بهاری میمانم
که دوباره بویِ تو را مهمانِ دلم کند؛
وَ شاید آن روز،
پیش از آنکه چیزی بگویم،
فقط تو را دَر آغوش بگیرم
وَ بُگذارم تمامِ این دلتنگی، آرامآرام،
دَر میانِ گیسوانت گُم شود.
#سرود_نگاشتم
Post #4392
41
Forwarded from قصهگویِ ویندریا.

«شکوفهیِ گیسوانت»