ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نامِ تو،
که هنوز آخرین دلیلِ انتظار منی.
عزیزکردهی من؛
نمیدونم وقتی این نامه رو میخونی،
هنوز بارون میباره یا آسمون هم
بالاخره از گریه کردن خسته شده.
نمیدونم ساعت چنده، چند شب
از رفتنت گذشته، یا چند بار اسمت
رو زیر لب صدا زدم و دیوارهای
این اتاق بهجای تو جوابم رو دادن.
فقط میدونم دستهام دیگه توان
قبل رو ندارن و این کاغذ از اشکهام
سنگینتر شده.
نگاه کن، عزیزم؛
باز هم برات نامه نوشتم.
درست مثل همهی شبهایی
که قول میدادم دیگه منتظرت نمونم
و با طلوع آفتاب، دوباره کنار پنجره
مینشستم. من حتی دروغ گفتن
به خودم رو هم از تو یاد گرفتم.
همه میگن دیگه برنمیگردی.
میگن باید پنجره رو ببندم،
شمع رو خاموش کنم و دیگه
به صدای قدمهایی گوش ندم
که شاید هیچوقت توی این راهرو
نپیچن.
اما تو که اونا رو نمیشناسی، جونِ من.
تو نمیدونی چطور دوستت داشتم؛
چطور از بین هزاران صدای غریبه،
صدای تو رو پیدا میکردم.
چطور با یه جملهی ساده از تو،
همهی شبهای تاریکم روشن میشدن.
چطور هنوز وقتی باد پرده رو تکون میده،
سرم رو بلند میکنم و با خودم میگم:
«خودشه... بالاخره اومد.»
و هر بار، اتاق دوباره خالی میشه.
امشب..
انگشتهام به جوهر آغشته نیستن؛
این رنگ سرخ از یه زخم قدیمی
روی دستخط من مونده.
عجیبه، نه؟
آدم گاهی اونقدر حرف نگفته داره
که حتی کاغذ هم دیگه سفید نمیمونه.
بااینحال، هنوز اسمت رو تمیز مینویسم.
میترسم اگه اسمت رو هم مثل بقیهی
خاطراتمون محو کنم،
دیگه چیزی ازت برام باقی نمونه.
زندگیم...
چراغ اتاق داره خاموش میشه.
نمیدونم از خستگی چشمامه یا
از این شبِ لعنتی که خیال رفتن نداره.
صدای ساعت رو میشنوم و با هر ضربهش،
یه چیزی توی وجودم میپرسه
که آیا این بار واقعاً میای؟
من هنوز اینجام.
با همون پیراهنی که دوست داشتی،
همون فنجون لبپریدهای که برات نگه داشتم
و همون قلبی که انگار یادش رفته
چطور باید جز برای تو بتپه.
اگه یه روز برگشتی و منو ندیدی،
لطفاً فکر نکن که دوست داشتنت
رو فراموش کرده بودم.
بعضی انتظارها از عمر آدم طولانیترن؛
بعضی آدما
حتی وقتی دیگه نمیتونن چیزی بگن،
همهی حرفهاشون رو توی یه نامه جا میذارن.
فقط یه خواهش ازت دارم.
اگه هنوز یه ذره از من توی خاطرت مونده،
وقتی به این اتاق رسیدی،
چند لحظه کنار پنجره وایسا.
شاید باد، بوی آخرین شبهایی
رو که منتظرت بودم، برات بیاره.
شاید روی میز، بین نامههای ناتمام،
آخرین جملهم رو پیدا کنی.
و شاید، فقط شاید،
برای اولین بار بفهمی که یه نفر
توی این دنیا چقدر دلش میخواست
قبل از تموم شدن قصهش،
یه بار دیگه تو رو ببینه.
من ازت خداحافظی نمیکنم.
چون هنوز توی خیالم،
صدای کلیدت رو پشت در میشنوم.
و من،
حتی توی آخرین سطر این نامه،
هنوز منتظر توام.
برگرد، عزیزکردهی من.
این خونه هنوز تو رو یادشه؛
و من هنوز نمیدونم چطور باید
به خونه بگم که دیگه قرار نیست بیای.
از طرف کسی که اسمت
رو حتی توی سکوت هم صدا میزنه..
December 21, 2001🪷
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Post #2126
15
Forwarded from ࣪˖𝖡𝗅𝗎𝖾 𝗇𝗈𝗌𝗍𝖺𝗅𝗀𝗂𝖺(𝐑𝐞𝐬𝐭)