کلیساها آتش گرفتند ، ناقوسها یکی پس از دیگری بی صدا شدند ، صدای نیایش پیش از آنکه به آسمان برسد لابهلای دود گم شد .
آسمان جامه سیاه بر تن کرد و ستارگان گویی از مشاهده آنچه در شرف وقوع بود شرمسار باشند ، یکایک از دیده محو شدند
آن شب ، دستان در هرکجا به سوی آسمان بلند شدند ، دل ها امید داشتند و چشمها انتظار میکشیدند .. اما دعایی مستجاب نشد ، انتظار به فرجام نرسید و اندک امیدی که مانده بود در میان خاکستر دفن شد .
و درست زمانی که بشر گمان میکرد چیزی برای از دست دادن ندارد ، گویی طلسمی بر ذهنشان پدید آمد ؛
عمر میگذشت امّا هیچگاه شعله آن شب به فراموشی سپرده نشد .
