_حکم صادر میشه!مبتی بر مدارک موجود متهم بلوت شایسته، به جرم قتل ۵ نفر از اعضای خانوادهی خود، برهم ریختن نظم و امنیت اجتماعی، فرار و آسیب به مامور نظامی به اعدام محکوم میشه!
دادگاه تموم شد و همه بیرون رفتن.
رها و رهام هرکدوم به سمتم اومدن و رها خودش رو با گریه تو بغلم انداخت! خوبه که خودشون رو ازم دور نکرده بودن!
قبل از اینکه از در خارج بشم، فکر کردم که باید برای آخرین بار باید سرهنگ رو ببینم!
سرهنگ با دیدنم پیشم اومد. داشت نگاهش رو ازم میدزدید!
+الان به جای من، تو داری خجالت میکشی؟!
تنها این جمله لازم بود تا سرش رو پایین تر بندازه!
تشخیص اینکه چشماش از اشک پر شده بود، کار سختی نبود!
+خوش به حالت که میتونی گریه کنی!
سرش رو بلند کرد و آروم گفت:
_حتما رای تجدید نظر میدم! مطمئن میشم که حکم سبک تر شه!
شاید بعد از یک ماه این اولین لبخندم بود! یه لبخند کمرنگ!
+من از حکمم راضیم! پس لطفا سعی نکن عوضش کنی!
_نباید میومدی دنبالم!
با جدیت بهش خیره شدم و با لحنی که نهایت سردی و خشکی رو در بر داشت گفتم:
+بهم اعتماد نداری؟!
با این حرفم سرهنگ سرش رو که به زمین دوخته بود، ناگهانی بلند کرد، طوریکه گردن خودم درد گرفت!
این تعجبش فقط سه حالت داشت! یا از لحن سردم تعجب کرده بود، یا معنی حرفم رو فهمیده بود، یا هردو حالت!
ولی ترجیح میدادم که دومین حالت اتفاق بیوفته! با لحنی ناباور پرسید:
_یعنی...
+مطمئنم تاحالا معنیش رو فهمیدی!
و قبل از اینکه سرهنگ بخواد چیزی بگه به مامور خانم گفتم که بریم.
ولی... هنوز چند قدم راه نرفته بودم که دلدرد بدی گرفتم و به سرفه افتادم! دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و بعد از چند سرفه، متوجه گرمی خون روی دستام شدم!
مامور که متوجه وضعیتم شد من رو به سمت سرویس بهداشتی هدایت کرد و دستبندم رو باز کرد تا صورت و دستام رو بشورم!
وارد شدم و درو بستم.
با دیدن پنجره گوشه دیوار که به سمت بیرون باز میشد، این جمله رو با خودم تکرار کردم!
[ولی من هیچ وقت قرار نیست این در رو باز کنم!]
نگاهی به بازویی که قبلا تیرخورده بود انداختم. خوشبختانه خیلی زود خوب شده بود!
از دیوار بالا رفتم و به سختی تونستم پنجره رو باز کنم. تا نصف بیرون رفته بودم که صدای سرهنگ بلند شد! ای بابا! این سرهنگ زیادی زرنگ بود! به هرحال منم دست پروردهی خودش بودم!
درست وقتی که کامل از پنجره بیرون اومدم در باز
شد و سرهنگ وارد شد! خم شدم و با لبخند و چشمای برق زده، از بیرون براش دستی تکون دادم و گفتم:
+معذرت میخوام بابت همه چیز! زود میام پیشت، پس ساعتت رو پیشت نگهدار!
و بعد با لبخندی عمیق تر از جام پا شدم و دوئیدم!
صدای فریاد های سرهنگ رو هنوزم میتونستم بشنوم! ولی میدونستم که همهی اینا عادی سازی بود!
Post #954
61
فرار از زندان مناطق محروم!😎😁
- 🔥 3
- ⚡ 2