روی نیمکت پارک نشسته بودم و خیره به بچههایی بودم که داشتن با شیطنت و جیغ و داد بازی میکردن...
هودی سیاهم نمیتونست این حجم از هوای سرد رو تحمل کنه....سرد شده بود؛ درست مثل من!
+خالههه.... این بادکنک رو برام میبندی؟
سرم رو به سمت صدا چرخوندم.
یه دختر ۶ ساله با چشمای آبی!
آره... تنها چیزی که فهمیدم، این بود که چشماش آبیه؛ درست مثل خواهرم...
نفسم رو بیرون میدم و بادکنک و نخ رو از دستش میگیرم.
لب بادکنک قرمز رو دستم میگیرم و نخ رو دایره وار دورش می پیچم.
نخ هر لحظه سفت و سفت تر میشه و درست مثل طنابی که به دور گلوم بپیچه، نفسم رو به شماره میندازه!
یا شایدم فقط میخواد خاطرات گذشته رو برام مرور کنه!
خاطراتی که از دو سال پیش شروع شد...
وقتی که برای اولین بار یه ماموریت تحویل گرفتم و رفتم بین آدمایی که هیچ بویی از انسانیت نبرده بودن!
هدفم دستگیری کسی به اسم پوریا بود ولی فهمیدم پسر کو ندارد نشان از پدر!
فهمیدم کسی که باید مجازات بشه، خسرو مجده نه پوریا!
خودمم میدونستم مدرک پیدا کردن سخته؛ بخاطر همین بعد دو سال پوریا رو انداختم گوشه هلفدونی؛ که خیر سرم بتونم اصلی کاری رو بگیرم!
ولی...
غافل از اینکه سرهنگ و همکارام چیزایی میدونستن که من روحمم ازشون خبر نداشت!
چیزایی که باعث مرگ تموم خانوادهام شد!
چیزایی که باعث بی رحمی پدر به پسر شد و پوریا رو به سمت مرگ کشوند!
چیزایی که باعث شده الان مثل هودی توی تنم سرد بشم و یخ بزنم!
آره...
میدونم...کارم درست نبود!
ولی یه چیزی هست به اسم انتخاب!
انتخاب بین بد و خیلی بدتر از اون!
+خاله بسه دیگه!
نگاهی به بادکنک توی دستم انداختم که گرهاش زده بودم.
بادکنک رو به دختر روبهروم دادم و با دیدن لبخندش انگار توی یه لحظه آنی، اون یخ بزرگ درونم یه ترک خیلی خیلی ریز برداشت!
من با تصمیم اشتباهم...
با قتل خانوادهام....
با زیر پا گذاشتن قانونِ این شهر...
زندگی خیلی هارو نجات دادم!
چون...
من مجرم و منجی این شهرم.