قسمتی از پارت فردا:
احساس میکردم پوچم؛ احساس پوچی که با درد وحشتناکی عجین شده بود! حس دردناکی که باعث میشد بعد از هر نفس توی قلبم آتیش زبانه بکشه!
پوزخند زدم! پوزخند های عمیق تر؛ لبخند! و صدای قهقه هایی که فقط توی دلم به هوا رفت!
میدونستم! از روزی که بعد از جراحتم، از بیمارستان پا تو اون دفتر لعنتی گذاشتم و کمالی رو متهم کردم، میدونستم یه بلایی سرشون میارن! میدونستم کاری میکنن که دوباره ساکت شن!
Post #576
135
- ⚡ 1
- 🔥 1