پدربزرگ که رفت، مادربزرگ عادتش را عوض نکرد.
هنوز هم هر عصر دو استکان چای میریزد؛
یکی را آرامآرام مینوشد و آن یکی را، سرد و دستنخورده، آخر شب توی ظرفشویی خالی میکند.
یکبار پرسیدم:
«مادرجون، چرا هنوز دوتا چای میریزی؟»
به بخارِ استکان روبهرو نگاه کرد و گفت:
«اگه یکی بریزم، یعنی قبول کردهم...»
«هست» را گر قدر ندانی، میشود «بود».
@NPROXY
Post #34345
29.7K
- ❤ 142
- 😭 57
- 👎 5