آتوسا مهین بانوی هخامنشی
قسمت چهاردهم
- در حرم چه گفت و گوهایی هست؟ زنان حرم چه می گویند و چه نظری دارند؟
- گمان می کنم که علیاحضرت خود بهتر می دانند که مدتهاست که ارتباط زنان حرم با هم قطع شده و زیاد همدیگر را نمی بینند. این خواست اعلیحضرت است، اما دیروز تصادفا «پان دانه» دختر مرزبان گرگان را دیدم که اگرچه هیچوقت زیاد حرف نمی زند، اما چیزهایی می گفت که مرا بیشتر به شک می انداخت.
- آه بلی، پان دانه، دختر بسیار خوبی است. زمانی که برادرم بردیه فرمانروای پارت و گرگان بود، با او ازدواج کرد.
خوب، پان دانه چه می گفت؟
- علیاحضرت می دانند که تا زمانی که برادرتان بردیه فرمانروای پارت و گرگان بودند، جز پان دانه همسری نداشتند. این دو بسیار به هم علاقه مند بودند، اما زمانی که شاهزاده از سوی برادرتان اعلیحضرت کمبوجیه احضار شدند، پان دانه با ایشان نیامد و در کنار خانواده ی خود ماند. وقتی اعلیحضرت فعلی به تخت سلطنت تکیه زدند، وی از گرگان به شوش آمد و بسیار متعجب است از این که چگونه با گذشت این مدت، اعلیحضرت وی را به عنوان ملکه به حضور نپذیرفته است.
- شاه چه؟ آیا شاه به دیدار او رفته است؟ ردیمه عزیز، وقت زیادی نداریم و تو باید برگردی، پان دانه دیگر چه گفت؟
- او می گفت که شوهرش به کلی تغییر کرده و همه اخلاق و عادات سابق را از دست داده است. پان دانه می گفت اعلیحضرت نه تنها دیگر محبت سابق را نسبت به وی ندارد، بلکه... بلکه حافظه اش را هم از دست داده است و چیزی از گذشته به یاد نمی آورد، و عجیب تر اینکه صدایش هم تغییر کرده است. در تمام مدتی که پان دانه به شوش آمده، اعلیحضرت فقط یک بار و آن هم بسیار کوتاه، به دیدار وی رفته است و در این زمان کوتاه نقاب خود را برنداشته است. به هر حال پان دانه بسیار متعجب و غمگین است.
آتوسا فکر کرد و گفت:
- ردیمه، آیا می توانی اطلاعات بیشتری از پان دانه به دست بیاوری؟ و آیا زنی قابل اعتماد است؟
- آری، پان دانه دختری قابل احترام و اعتماد و شجاع است. ضمنا همان گونه که مادرتان علاقه مند بود، شما را نیز بسیار دوست می دارد. یقینا خوشحال خواهد شد که بتواند به شما خدمتی کند.
- از این بابت خوشحالم ردیمه، اما اگر از شما خواستم که به دیدار من بیایید منظور دیگری داشتم.
- امیدوارم بتوانم به علیاحضرت خدمتی بکنم.
- می دانی که من شما را دوست دارم و به شما اعتماد دارم. از طرفی هم شما از زنان دربار و در حرم مخصوص شاه هستید، بنابراین می خواهم رازی را با شما در میان بگذارم.
ردیمه باز هم سری فرود آورد و گفت:
- از الطاف علیاحضرت ملکه شادمان و مفتخرم. راز علیاحضرت برای همیشه در سینه من خواهد ماند.
#آتوسا #داستان
🪻~|🦋@novelsorena🦋|~🪻
Post #3984
140
- ❤ 2
- 🔥 1