آتوسا مهین بانوی هخامنشی
قسمت سیزدهم
زن وقتی وارد شد که ملکه و زلفه روبروی یکدیگر نشسته و صحبت را آغاز کرده بودند. آتوسا با دیدن تازه وارد با خوشحالی از جا برخاست و گفت:
- آه ردیمه عزیز شما هستید؟ چه قدر به موقع رسیدید. زمان زیادی بود که شما را ندیده بودم. اگر چند لحظه زودتر رسیده بودید، شاه این جا بود و یقینا برای شما مشکل آفرین می شد. بیایید بنشینید و در صحبتهای من و زلفه شرکت کنید.
ردیمه سری به نشان احترام فرود آورد و گفت:
- وقتی زلفه پیغام علیا حضرت را به من رساند، وظیفه خود دانستم هرچه زودتر شرفیاب شوم.
- بیایید بنشینید، شاه که شما را ندید؟
ردیمه در حالی که جلو می آمد، گفت:
- خیر، من چند قدم عقب تر از زلفه می آمدم. صدای شاه را شنیدم و خود را در گوشه ای مخفی کردم، ولی از ترس...
آتوسا خنده ی بلندی کرد و گفت:
- آری حق دارید، اقبال یارتان بود که شاه شما را ندید، بنشینید.
ردیمه در حالی که می نشست، گفت:
خوشحالم که علیاحضرت را شادمان می بینم، به خصوص که زمان درازی بود که این افتخار نصیب من نشده بود.
- بله ردیمه، امشب خوشحالم، چون زلفه خیلی به موقع رسید.
زلفه که به شدت غمگین بود، گفت:
- علیاحضرتا، چگونه به موقع رسیدم، در حالی که ناچارم از فردا ملکه ی عزیزم را ترک کنم و به حرم شاه بروم؟
آتوسا مجددا خندید و گفت:
- اشتباه نکن زلفه، این از اقبال ماست که شاه از تو خوشش آمد.
- ولی من منظور علیاحضرت را نمی فهمم!
- خواهی فهمید، فعلا ساکت بنشین تا من با ردیمه صحبت کنم.
ردیمه گفت:
- در خدمت علیا حضرت هستم. آیا امر خاصی هست؟
- گمان می کنم در وضع فعلی به کمک شما نیازمند باشم، بگویید بدانم آیا شما شاه را پیش از اینکه به تخت سلطنت تکیه بزند و شما را به حرمسرای خود ببرد، از نزدیک دیده بودید؟
- آری علیاحضرت، شما می دانید که من سالها خدمتگزار ملکه، مادرتان علیاحضرت «کاسان دان» بودم. ایشان به شاهزاده بردیه، برادرتان، بسیار عالقه مند بودند و همواره برای رفع کدورت بین ایشان و اعلیحضرت کمبوجیه پا درمیانی می کردند. در آن زمان شاهزاده دست کم روزی دو بار به دیدار مادرشان می آمدند و آمدن ایشان را من به علیاحضرت اطلاع می داد، البته ایشان همیشه نقاب به چهره داشتند، اما محبت و متانت ایشان زبانزد همه ی کارکنان قصر علیاحضرت بود، ولی...
آتوسا به تندی پرسید:
- ولی چی؟ چرا حرف خود را تمام نکردی؟
- راستش... ایشان از وقتی شاه شده اند، خیلی تغییر کرده اند، هرچه باشد من فعال در حرم ایشان هستم، ولی از زمان آغاز سلطنت تا به حال بیش از یک بار به اتاق من نیامده اند و عجیب تر اینکه همان یک شب هم نقاب از چهره برنداشتند. رفتارشان هم برای من نامانوس بود. صبح زود هم رفتند.
#آتوسا #داستان
🪻~|🦋@novelsorena🦋|~🪻
Post #3968
109
ناول سورنا | SORENA NOVEL آتوسا مهین بانوی هخامنشی قسمت دوازدهم گئومات که در برابر سوال کنایه آمیز خود پاسخ زیرکانه ای دریافت داشته بود، گفت: - امروز هم ممکن است در هر لحظه اوضاع عوض شود، مگر اینکه دست اتحاد به هم بدهیم. گذشته ها را باید فراموش کرد خواهر عزیز! آتوسا که دلش نمی خواست…
- 🔥 2
- 👍 1