آتوسا مهین بانوی هخامنشی
قسمت یازدهم
گئومات گفت:
- می توانیم در این جا صحبت کنیم؟
- البته اعلیحضرت!
گئومات که متوجه بود که آتوسا واژه ی «برادر» را به کار نمی برد، در حالی که از جا برمی خاست، گفت:
- ولی خواهر عزیز، بهتر است مطمئن شویم.
بعد به یک یک اتاقهای اطراف تالار سر کشید و پشت پرده ها را نگاه کرد و وقتی مطمئن شد که تنها هستند دوباره روی صندلی نشست و این بار با اشتیاق به چهره متعجب آتوسا نگاه کرد و گفت:
- تعجب نکن خواهر عزیز، مساله اصلا این نیست که به تو اعتماد ندارم، به اهورا مزدا سوگند که تو را دوست دارم و در صداقت تو ذره ای تردید ندارم، اما این روزها باید بیشتر مواظب بود.
آتوسا گفت:
- البته می فهمم، این تغییر رفتار شاهنشاه به خوبی قابل درک است، ولی من یقین دارم که تمام افراد این قصر برادر بزرگوارم بردیه را دوست دارند.
گئومات که متوجه این کنایه شده بود، بدون اینکه تغییری در لحن خود بدهد، گفت:
- درست است، اما معمولا در آغاز هر سلطنتی مخالفتها و حسادتها و احیانا دشمنی هایی وجود دارد. ما در هر صورت باید شرط احتیاط را به جا آوریم.
بعد مسیر سخن را عوض کرد و ادامه داد:
- راستی در این مدتی که ما یکدیگر را ندیده ایم، شما خیلی تغییر کرده اید. حتما من هم به چشم شما تغییر کرده ام!
آتوسا با لبخند گفت:
- ابدا، شما همان هستید که پیش از رفتن به مصر دیده بودم، فقط مقامتان بالاتر رفته است!
گئومات گفت:
- راستی شنیده ام که در مصر چندان به شما خوش نگذشت و به همین دلیل بدون اجازه و اطلاع برادرمان آن جا را ترک کردید و بازگشتید.
- من از کودکی همیشه دلم می خواست که در وطن خود باشم، سفر مصر به طول انجامید و من برای مهین و خانواده ام بسیار دلتنگ شده بودم.
- گویا برادرمان نیز در تصمیم شما برای بازگشت موثر بود؟
- شاید، زیرا اخلاق کمبوجیه مرحوم بر شما هم پوشیده نبود. در این اواخر بیشتر خشمگین می شد. علتش را هم همه می دانستند!... به هر حال بگذریم. فعال که سایه اش بر سر ما نیست و هرچه بوده گذشته است. امروز همه ی ما به مراحم اعلیحضرت شما دلگرمیم.
#آتوسا #داستان
🪻~|🦋@novelsorena🦋|~🪻
Post #3853
111
- ❤ 4
- 💯 1