آتوسا مهین بانوی هخامنشی
قسمت هفتم
آتوسا که منظور زلفه را به خوبی درک می کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:
- خورشید رفته ست، باید سریع تر خود را به قصر برسانیم.
هر دو بر سرعت قدمها افزودند، اما پیش از آن که وارد ساختمان شوند، آتوسا آهسته گفت:
- زلفه! میل دارم «ردیمه» دختر «اتانس» را ببینم. تو می توانی کاری کنی که امشب او را ملاقات کنم؟
زلفه گفت:
- من سعی خود را خواهم کرد، اما بانوی من، خودتان می دانید که سخت گیری های شاهزاده بردیه...
آتوسا به تندی گفت:
- نگو شاهزاده... هنوز نمی دانم که آیا او واقعا شاهزاده است یا خیر؟
زلفه با تعظیم کوتاهی گفت:
- به هر حال تمام تلاش خود را می کنم که امشب «ردیمه» به حضور علیا حضرت ملکه بیاید.
- متشکرم، منتظرم که هرچه زودتر به من خبر بدهی.
بعد هر دو وارد ساختمان شدند و هر یک به سوی جایگاه خویش رفت.
دو برادر مرموز در یکی از سالنهای مجلل کاخ سلطنتی، دو مرد صحبت می کردند. یکی از این دو که قبای زر دوزی شده ی ویژه شاهان پارسی را در بر داشت، همان گئومات، یا بردیا (اسمردیس)ی دروغین بود، و دیگری که ردای بلند مخصوص مغها را پوشیده بود، برادر وی «سپنت دات»(1) بود که مورد اعتماد کمبوجیه بود و به فرمان او مدیریت کاخ سلطنتی را داشت.
گئومات که با نگرانی قدم می زد، گفت:
«آخر تا کی باید زیر این نقاب لعنتی نقش فرزند کوروش را بازی کنم؟ همه ی مردم و سپاهیان به کوروش و خانواده ی او علاقه مندند، در حالی که ما خواهان بازگشت قدرت مادها هستیم. اگر ایرانیان بفهمند که در زیر این نقاب بیگانه ای است که خود را فرزند کوروش و برادر کمبوجیه می خواند، این کاخ را بر سر ما فرو خواهند ریخت.
ـــــــــــــــــــــــــ ـ
1- مورخان نام این شخص را «پاتی زی نس» هم نوشته اند، اما ما در این کتاب از او با عنوان «سپنت دات» یاد می کنیم.
سپنت دات که خونسردتر و حیله گر تر از برادرش بود، گفت:
- از چه می ترسی؟ تا به حال که کار بر وفق مراد بوده است. ما مراحل دشوار و خطرناک را پشت سر گذاشته ایم و
اکنون قدرت را در دست داریم. مشابهت تو به بردیه آن قدر زیاد است که هیچ ## تا به حال در این مورد تردید
نکرده است. از مردم گذشته، همه ی افراد خانواده ی سلطنتی نیز همیشه بردیه را با نقاب دیده اند. کمبوجیه هم که
مرده است، پس تو از چه نگرانی؟ کافی است بتوانی به موقع فرمان بدهی.
گئومات لحظه ای ایستاد و گفت:
- آری، اما نقاب زدن من بعد از مرگ کمبوجیه را چگونه می توان توجیه کرد؟
#داستان #آتوسا
🪻~|🦋@novelsorena🦋|~🪻
Post #3756
174
- ❤🔥 4
- ❤ 1