آتوسا مهین بانوی هخامنشی
قسمت ششم
زلفه خواست حرفی بزند، اما آتوسا ادامه داد:
- پدرم بارها مرگ را تجربه کرد و پوزه ی سرکشان قدرتمند را به خاک مالید تا توانست آسایش و افتخار را به هم میهنان من هدیه کند... برادرم تا مرزهای آن سوی مصر رفت تا بر وسعت این مملکت بیفزاید و کسی را یارای تجاوز به ایران زمین نباشد... حال چگونه ممکن است... ممکن نیست زلفه، ممکن نیست. اگر پدر و برادرم دعوت اهورامزدا را پاسخ گفته اند و در کنار ما نیستند، من هنوز زنده ام.
در آن لحظه آتوسا یک پارچه خشم و اراده بود. زلفه پرسید:
- آیا علیا حضرت بر این گمان خود قرائنی هم در دست دارند؟
آتوسا پاسخ داد:
- بردیه ای که فعال سلطنت می کند، نقاب از چهره برنمی دارد. رفتار و کردارش عوض شده و هنوز به دیدار من که خواهر او هستم، نیامده است.
زلفه گفت:
- شاید مشکلات بعد از مرگ برادر بزرگوارتان کمبوجیه بزرگ باعث شده که...
- نه زلفه، برادرم در آخرین لحظات زندگی به روشنی به مرگ بردیه اقرار کرد...
بعد زیر لب زمزمه کرد:
- اما اکنون یک بردیه بر اریکه شاهنشاهی تکیه زده است. او کیست؟ آیا برادر من است؟
بعد ناگهان به طلفه رو کرد و گفت:
- شرافت خانوادگی به من حکم می کند که به این موضوع پی ببرم.
زلفه سر فرود آورد و گفت:
- توفیق علیا حضرت آرزوی من است.
آتوسا با حرارت گفت:
- برای پی بردن به این ماجرا باید از کسانی کمک بگیرم و به همین دلیل به یاری تو هم نیازمندم.
زلفه گفت:
- آنچه علیا حضرت بفرمایند بی کم و کاست اجرا خواهم کرد و از همه توانایی هایم بهره خواهم گرفت.
- آفرین، می دانستم، حال به کاخ برگردیم.
و هر دو به راه افتادند. در بین راه آتوسا پرسید:
- از قاصد ما چه خبر؟
زلفه پاسخ داد:
- علیا حضرت خودشان بهتر از همه می دانند که فاصله ی شوش تا پارس چه قدر است، گمان نمی کنم مهمان ما به این زودی برسد.
- درست است، چه کنم؟ نگرانم. فعال تمام امید من به «داریوش» است، اما شاید نتواند خود را به زودی به شوش برساند.
زلفه با لبخند گفت:
- من یقین دارم به محض اینکه پیغام علیا حضرت به سردار برسد، به سرعت حرکت خواهد کرد. عالی جناب داریوش جوان دلیر و بی باکی است. برای او دیدار علیا حضرت مغتنم است.
#آتوسا #داستان
❄️~|⚜@novelsorena⚜|~❄️
Post #3722
101
- 🔥 2
- ❤ 1
- 👍 1