🕊آتوسا مهین بانوی هخامنشی
قسمت چهارم
آتوسا نفس عمیقی کشید و گفت:
- دلتنگ بودم زلفه، دلتنگ.
زلفه که در زیبایی چیزی از بانوی خود کم نداشت، اندکی جلوتر آمد و مهربانانه گفت:
- باز هم که بانوی من از دلتنگی می گویند! اهورا مزدا را سپاس که علیا حضرت از زیبایی و جوانی و طراوت و قدرت و ثروت چیزی کم ندارند.
آتوسا با لبخندی تلخ گفت:
- درست است زلفه، درست است، اما تو می دانی که آنچه روان مرا می آزارد، ربطی به آنچه تو گفتی ندارد.
آتوسا لحظه ای مکث کرد و سپس ادامه داد:
- به اطراف نظر کن. ظاهرا همه چیز زیباست، درختها، گلها، سبزه ها، آن قصر، این دریاچه، همه زیبا و آشنا هستند، اما من در این جا احساس بیگانگی می کنم. ببین چه سکوتی بر این باغ سنگینی می کند. روزگاری در هر گوشه ای بانوان حرم با ندیمه ها و خدمتکاران خود تفرج می کردند و صدای خنده شان به گلها شادی می بخشید. به آن دو قایق زیبا و رنگارنگ روی دریاچه نگاه کن، به یاد داری که زمانی که چندان از آن دور نشده ایم، بر آن سوار می شدیم و پاروزنان به این سوی و آن سوی می رفتیم؟ امروز انگار این دو قایق را با طناب حلق آویز کرده اند و بر کاخ و این باغ گرد مرگ پاشیده اند. بانوان حرم از حریم خود خارج نمی شوند. دور تا دور این دیوار باغ را نگهبانان مسلحی که اغلب پارسی نیستند، محاصره کرده اند و با شدت و دقّت ورود و خروج اشخاص را زیر نظر دارند. افراد
تازه ای به این جا می آیند و می روند که شک مرا برانگیخته اند. احساس می کنم که دیگر به کسی نمی توانم اعتماد کنم، حتی حس می کنم خودم هم زیر نظر افرادی هستم که آنها را نمی بینم.
زلفه گفت:
- علیا حضرت تصور نمی کنند که اندوه مرگ برادر بزرگوارشان اعلیحضرت کمبوجیه...
آتوسا سخن او را قطع کرد و در حالی که با شاخه گلی بازی می کرد، گفت:
- نه زلفه، نه، صحبت از اندوه مرگ برادرم کمبوجیه نیست، فکر برادر دیگرم «بردیه» مرا دچار ناراحتی ساخته است.
تردیدی که به جانم چنگ انداخته لحظه ای مرا رها نمی کند، واقعا نمی دانم چه کنم.
زلفه با تواضع گفت:
- البته من خدمتگزار ناچیزی هستم، اما این را می دانم که هوش و استعداد علیاحضرت زبانزد همه ساکنان قصر است. همه ی کسانی که در این کاخ هستند، یا به لحاظ مشاغلشان به این جا می آیند و می روند، علیاحضرت را دوست دارند و درایت و ذکاوتشان را تحسین می کنند و حاضرند با این اشاره جان خود را فدا کنند، حال چگونه است که...
آتوسا با بی حوصلگی گفت:
- چه می گویی زلفه؟ همه ی اینها درست است؛ اما هیچ یک آشفتگی روح مرا درمان نمی کند.
زلفه گفت:
- کاش آنقدر لیاقت داشتم که علیاحضرت مرا در پریشانی خود شریک می کردند، شاید بتوانم با فدا کردن جان خود گره کوچکی از این مشکل باز کنم.
آتوسا با مهربانی و اعتماد دست زلفه را گرفت و گفت...
#آتوسا #داستان
❄️~|⚜@novelsorena⚜|~❄️
Post #3670
115
- ❤ 1
- 🔥 1