TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 312 subscribers
Post #3224 100
ناول سورنا | SORENA NOVEL پاسخ داد: یک قاضی با تعداد بیشتر محافظ زبده برای برقراری آرامش به منطقه بفرستید، تا افراد شورشی که خسارت و تلفات ایجاد کردند محاکمه کنند و موضوع فروش زمین ها رو حل و فصل کنند بعد همه اتفاقات رو در گزارشی کامل ارسال کنند. موضوع دیگه ای نیست؟ خدمتکاران ملکه…
چالش #حس_نویسی
ملکه جنوب
بخش دوم
از «تی تی پول» نویسنده ی سورنا:

~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~


طبق برنامه ها سفرا وارد شدند و قرارداد صلح پادشاهی را امضا کردند. خیال الن از بابت کشور همسایه راحت شده بود.
پادشاه «تئودور» با همه ی بی عرضگی و بی تدبیریش، سلطنت بزرگترین کشور قاره را به عهده داشت و حالا سخت ترین رقیبش در شمال نیز با او هم پیمان شده بود.
الن همه ی گوشه کنار سالن اجتماعات را زیر نظر داشت تا از درست بودن تمام امکانات مطمئن شود.
از تمیزی کفپوش و دیوار ها گرفته تا قرار گرفتن نگهبانان و پذیرایی از سفرا.
از پله های مرمر پهن آرام پایین رفت درحالی که خدمه اش اطرافش مثل شاپرک همراهیش می‌کردند. لباس باشکوهی از لطیف ترین و مرغوبترین ابریشمی به رنگ یشم به تن داشت که رنگ چشمان زمردینش چندین برابر نمایان می‌کرد.
نگاه تمام تالار محو تماشای ورود او شد.
سایمون و محافظان پادشاه و همه ی حضار دیگر به شکوه او سر خم کردند، همه جز پادشاه که مغرور و خودسپاس بر تخت سلطنتش تکیه زده بود و الن را چون مایملکش برانداز می‌کرد.
تئودور که تمام مدت استرس ناتوانی از مدیریت اوضاع را در دل حمل میکرد حالا با دیدن همسرش گرمای آرامشی وجودش را گرفت.
الن کنار شوهرش بر تخت خود با متانت نشست و انتهای مراسم را نظاره کرد. همه چیز خوب پیش رفته بود. حالا فقط می ماند یک کار...

یک هفته بعد

تئودور بخاطر پرخوری مشروب در شب گذشته بد عنق و خشمناک به همه بد و بیراه می‌گفت.
عصبانیتش را اینبار بر سر سایمون وزیر جنگ پادشاهی خود خالی کرد، سایمون صاف و خونسرد بر جای خود ایستاده بود و محافظان پادشاه با چهره های مضطرب در حال برانداز آن نمایش بودند.
خدمتکاران ملکه را خبر کردند تا پادشاه را آرام کند، الن خونسرد مثل همیشه از اتاق خود خارج شد و با قدم هایی محکم_ نه آنقدر دستپاچه نه آنقدر آرام _ به سمت تالار شاهی راه افتاد.
قبل از رسیدن به تالار صدای دشنام های تئودور را می شنید: تو یک حیوون بی اصل و نسبی که من بزرگت کردم، تو هیچی نیستی! یک آشغال بی عرضه ای یک دست و پا چلفتی ...
وقتی وارد تالار شد پادشاه را دید که از تختش بلند شده و با شکم آویزان و چهره ی برافروخته ی سرخ و قدی که یک سر و گردن کوتاه تر از وزیرش بود، جلوی سایمون ایستاده و آب دهانش به همه جا پرت می‌شود.
سایمون دستش را مشت کرده در کنار شمشیرش و چشمانش را به زمین دوخته بود.
الن نزدیک تر رفت و صدا کرد: تئودور
پادشاه روبه ملکه کرد و فریاد زد: تو دخالت نکن! همه ی این بی نظمی ها بخاطر کم کاری توعه!
الن بر آشفته شد ، همه ی زحمات شبانه روزی اش نادیده گرفته شد. از روزی که پدرش مجبورش کرد همسر این مرد طماع و تن پرور شود که فقط اسم پادشاه را از نسلش به ارث برده بود ناراضی بود و حالا این مرد جلوی همه ی حضار نظامی و غیر نظامی به او توهین کرد.
اما فقط الن آشفته نشده بود، سایمون چشمانش را به پادشاه دوخت و در لحظه ای دستش را به سمت راست برد، الن فهمید.
می‌توانست بین او و شوهرش قرار گیرد و بدون نشان دادن اینکه میداند چه خبر است تئودور را آرام کرده از سایمون دور کند و همه چیز را فیصله دهد...
اما نکرد.
هیچ یک از حضار مهلت نداشت جلوی او را بگیرد، او سایمون بود، کسی که وقتی شمشیر بیرون بکشد حتما جانی گرفته می‌شد.
در کسری از ثانیه شکم پادشاه پاره شد و سیلی از خون کف تالار را فرا گرفت.
الن مبهوت و گیج بر جا ماند، چیزی درونش شعله می‌کشید. ولی انگار از هر حسی خالی بود.
پادشاه بر زمین افتاد و جان داد و تازه محافظان پادشاه به خود جنبیدند و سمت سایمون رفتند. اما او دیگر قصد کشتن کسی را نداشت. فقط به الن چشم دوخته بود،
الن هم به شمشیر خونینش چشم دوخت، لرزی از وجودش گذشت.
هم زمان صدای پسر خردسالش از پشت سر آمد: مامان!
الن وحشت زده شد، چگونه به او اعتماد کرده؟ اگر حالا سایمون بخواهد او یا پسر جانشینش را از سر راه بردارد چه؟
به سمت پسرش رفت و چشمان او را از منظره ی خونین پوشاند. سایمون شمشیرش را بر زمین انداخت و رئیس محافظان گفت:
_شما به جرم خیانت و کودتا علیه پادشاه محکوم هستید!
دستان او را از پشت گرفته و روی زانو هایش بر زمین زدند.
با چشمان تمناگرش ملکه را کاوید، صدایش دل هر سنگ دلی را می‌سوزاند: الن...
فقط همان یک کلمه را گفت.
ملکه هراسان در درون می اندیشید اگر فریاد بزند که با دستور من خیانت کرده چه؟
اما چیز دیگری از دهان سایمون بیرون نیامد. فقط نگاهش بود که تمام مدت به چشمان ملکه دوخته بود. الن آرامش خود را بازیافت و با چهره ای بی روح مثل آهن و فکی فشرده و منقبض دستور داد: اونو ببرید.
More from @novelsorena
  1. Sep 28, 2026بیایید به تحلیل چند قهرمان شاهنامه بپردازیم: کیومرث شخصیت هایی که در شاهنامه میتوانند قهرم…
  2. Sep 28, 2026‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  3. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  4. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  5. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  6. Sep 25, 2026Post #6312
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →