چالش #حس_نویسی
ملکه جنوب
قسمت اول
از تی تی پول نویسنده ی سورنا:
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
ملکه الن قدم زنان مثل سان دیدن از افراد خبره ی نظامی، از کنار یکایک خدمه گذشت و جزییات ریز لباس و حالات چهره ی همگیشان را مو به مو واکاوی کرد.
سپس در سویی از سالن ایستاد و امر کرد:
هر کدوم از شماها وظیفه دارید نقطه به نقطه ی قصرو پاکیزه نگهدارید. اگه از محل ورودی مهمانان تا تالار کوچکترین مشکلی ببینم، میدم گیسای همه تونو ببرن و ازش جارو درست کنند. بعد جارو هاتونو میدم به دستاتون تا شبانه روز همه جارو پاک کنید تا از نوک انگشتاتون خون بیرون بزنه و از خستگی بیهوش بشید!
تن خدمه جلوی نگاه ملکه لرزش خفیفی کرد ولی هیچکدام سر نجنباند و حرفی نزد.
_مرخصید.
ناگاه همگیشان مثل کبوتران آزاد شده پراکنده شدند و از سالن بیرون رفتند.
از پشت درهای باز شده تعدادی خدمه وارد شدند:
_کدوم لباسو برای اعلاحضرت آماده کنیم ؟
خدمه رگال را از ورودی به اتاق هدایت کردند و ملکه لباس ها را از نظر گذراند.
خدمتکار شریف پادشاه «باستیان» یکی یکی موارد مناسب را بیرون آورده نشان میداد.
_نه این مناسب نیست، نه این رنگ به چهره اعلاحضرت نمیاد، آقای باستیان اون به درد مهمانی های خصوصی میخوره یکم رسمی تر!
سپس به لباسی طلایی با پارچه ای سنگین و قیمتی اشاره کرد: اون برای امشب خوبه
_اما اولیاحضرت، با تمام احترام این لباس برای پادشاه کمی در ناحیه کمر تنگ شده
_خب به خیاط بگید درز لباس رو باز کنه من نباید کار شماها رو یادتون بدم!
_خیاط در قصر تشریف ندارند....
ملکه لحظه ای به چهره ی مشوش باستیان خیره شد و سپس گفت: وقتی تشریف آوردند گردنش را بزنید. تا پیدا شدن خیاط دیگه برای پادشاه فعلا از خیاط من بخوایید دوخت رو انجام بده.
لحن ملکه آنقدر سرد و بی روح بود که هیچ یک از حضار جرات مخالفت کردن را نداشتند. باستیان تعظیم کننان همراه رگال و کارکنان دیگر خارج شد و خدمتکاران ملکه دست بکار محیای او شدند.
صدای بی روح و خسته ی ملکه در اتاق پیچید:
_موهام رو پشت سر بدون تزیین جمع کنید. فقط تاج الماس امشب بر سر میگذارم.
صدای تقه در بلند شد و نگهبان آمدن وزیر جنگ را اعلام کرد.
همراه او مدیر برنامه های قصر نیز وارد شد. هر دو تعظیم کردند. ملکه نیم نگاهی انداخت و مدیر برنامه شروع به سخن کرد:
_ تا ساعاتی دیگر فرستادگان سرزمین شمالی از نواحی جنگل بلوط وارد کشور میشوند، همانطور که امر فرمودید هیئتی محافظ برای بدرقه آنها تا قصر اعزام کردیم. گروه پیشواز در حال آماده سازی و تمرین شیپور ورود هستند. خوراک پذیرایی در حال آماده شدن و محل اقامت مهمانان محیا شده.
_چند اتاق مهیا شده؟
__پنج اتاق رسمی و یک اتاق به تعداد با هشت تخت برای نگهبانان
_ اونها گفتند تعداد اعزامی پنج نفر هست اما برای احتیاط دو اتاق دیگه هم آماده کنید.
_بله اولیاحضرت . درباره ی مشکلات آفت مزارع روستاییان کی تصمیم میگیرید؟
_خسارت ها برآورد بشه و حسابدار ما از خزانه وام کم بهره پرداخت کنه. گزارشات کار برای من فرستاده بشه.
_بله بانوی من. و یک چیز دیگه ، پادشاه درخواست کردند زودتر به ایشان ملحق بشید.
پلک چپ ملکه لحظه ای پرشی عصبی کرد و چشمانش را برای پنهان کردن آن بست. سپس با خونسردی اعلام کرد: به ایشان اعلام کنید من مطابق سنتها بعد از تشریف فرمایی فرستادگان و صحبتهای اصلی برای ختم مجلس حاضر خواهم شد.
چهره ی مدیر برنامه ها نگران شد، ملکه میدانست چه در سرش میگذرد. به سرعت بلند شد و قدم زنان دوباره تکرار کرد:
_لطفا به اعلاحضرت اعلام کنید، فقط بر صندلی خود تکیه دهید و با اقتدار طبق برنامه هایی که به شما گفته میشود ، قرار داد صلح را امضا کنید. همه چیز طبق دستورات آماده شدند و اگر کم و کاستی بود به خود بنده اطلاع دهید در اسرء وقت انجام خواهم داد.
سپس با نگاه پیروزمندانه برگشت و مدیر برنامه ها را نظاره کرد، دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود. جناب مدیر تعظیم بلندی کرد و تشکر کنان خارج شد. فقط ملکه ماند و وزیر جنگ . او که تمام مدت ریزبینانه همه حرکات ملکه را زیر نظر داشت منتظر ماند تا اولیاحضرت اجازه صحبت دهد.
_خب جناب وزیر، شما چه اخباری دارید؟
_اولیاحضرت به سلامت باد، شورشیان منطقه غربی دوباره شهرها را بهم ریخته و قاضی شهر را دار زدند. اونها ادعا دارند در حقشون اجحاف صورت گرفته و خواهان عدالت هستند. همان موضوع فروش زمینهای کنار رود.
ملکه صبر کرد تا وزیر کلماتش را به پایان ببرد، از نوک چکمه های براق مشکی و شمشیر آویزان جواهر نشان تا کلاه نقش دار و کت خوش دوختش را از نظر گذراند. همه چیز این وزیر نشان از نظم و هماهنگی داشت.
Post #3219
88