چالش #حس_نویسی
از Midnight مخاطب خوب سورنا :
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
مشکی... مشکی... مشکی...
از روزی که یادمه محکوم بودم به این رنگ. این همه طیف رنگی توی دنیا وجود داره و تنها چیزی که گیر من اومده مشکیه. آرزوی موهای طلایی رنگی رو داشتم که مثل خندهی آفتاب باشه. ولی چی گیرم اومده؟ مشکی پر کلاغی. گفتم کلاغ، آه از دست این کلاغها! آه از دست این پرندهها که شومی خبرهای بدشون به منم رسیده!
ناخواسته اشک توی چشمام جمع میشه. خسته شدم. خسته شدم از این همه بدبیاری. خسته شدم از اینکه دنیا اینقدر بیثباته. خسته شدم از اینکه به هرکس پناه میبرم فقط ازش یه عکس نصیبم میشه و یه رفتن بیخداحافظی. کی دیگه این شانس کلاغگونهی من میخواد تموم بشه؟ کی این سیاهی میخواد دست از سرم برداره؟
با حس کردن دستی که روی شونم میشینه از افکارم بیرون میام و به خانمی توجه میکنم که کنارمه.
-سایه جان گریه نکن عزیزم. گریه دردی ازت دوا نمیکنه. باید قوی باشی. فکر مامانت رو بکن.
فقط کاش میدونست. کاش میدونست به خاطر مامانمه که گریه میکنم. کاش میدونست به خاطر ترس از این بدشانسی و عاقبت مادرمه که گریه میکنم. کاش میدونست از سر عذاب وجدانه که گریه میکنم. کاش میدونست خسته شدم از این همه قوی بودن. ولی اون نمیدونه. و همون بهتر که ندونه. آخه بدونه هم کاری از دستش برنمیاد و فقط سر تکون میدم و سعی میکنم اشکام رو پاک کنم. ولی حین رفتن اون خانم ناخوداگاه خیره میشم به لباس مشکی رنگش. رنگی که واسهی همدردی با من پوشیده. ولی میدونم براش ذرهای مهم نیست و بیصبرانه منتظره تا اون لباس رو با رنگ دیگهای جایگزین کنه. کاش منم میتونستم. کاش منم میتونستم این لباسا و موهای سیاه رنگم رو عوض کنم. ولی نمیشه. نمیذارن. چون عاقبت من اینه. اینه که هربار با فکر کردن به یه رنگ دیگه دوباره به مشکی روبیارم. و این سیاهی رو نصیب بقیه هم بکنم.
نگاهم سمت مادرم میچرخه که اون سمت پذیرایی کنار خانمهای دیگه نشسته. غرق صحبته و از خاطراتش میگه و اشک میریزه. گریههاش فقط داغم رو تازه میکنه. حقش نیست. حق این زن نیست که توی حسی که به من تحمیل شده شریک بشه. منم که اون کلاغ شومم نه خانوادهام. پس چرا اونا هم دارن چوب جرم من رو میخورن؟ این سوالا از سرم بیرون نمیره. اونقدر که حالم داره بد میشه. قلبم درد میکنه. دلتنگ یه نفرم. یه نفر که همیشه توی این مواقع بهم روحیه میداد و حالا مثل همه ی اون یه نفرهای قبلی رفته.
و حالا فقط منم و همون حرفای تکراری و خانوادهای که باید به خاطرشون قوی باشم.
روم رو برمیگردونم و از آشپزخونه به اتاقم پناه میبرم. میخوام... فقط یه لحظه از دست این سیاهی فرار کنم. فقط برای یه لحظه. چشمام رو میبندم و سعی میکنم چندتا نفس عمیق بکشم و به هیچی فکر نکنم. ولی صدای خندههای اتاق کناری نمیذاره.
-خدای من سارا، قیافهاش رو دیدی؟
-آره. محشر بود. موندم چجوری هنوز میتونه گریه کنه.
-لابد داشته به خاطر شانس بدش گریه میکرده. فکرش رو بکن. سه ساله هرکی نزدیکش شده مرده. اول داییش... بعد دوستش... حالا هم خواهرش. لابد بعدی هم مادرشه.
با حرفاشون بغض بدتر به گلوم چنگ میزنه. دلم میخواد برم و سرشون داد بزنم. بگم که شما چی از من میدونین. بگم که چی از حس همدردی حالیتون میشه. بگم که این حقم نیست. ولی نمیتونم. چون حق دارن. و همینه که اینقدر ازارم میده. اینکه من مقصرم. این همه مدت ندیدهاش گرفتم. گفتم لابد بیخوده. ولی بدتر شد. اونقدر که حالا هیچکس رو ندارم. تنهام. چون حالا جای صدای کسی که توی اتاق کناری بود و باهام حرف میزد رو صدای یه مشت دختر بدقواره گرفته که هیچی جز غیبت کردن بلد نیستن. تنهام. چون کسایی که ازم دفاع میکردن رفتن. چون حالا حتی اون هم رفته. اونی که همیشه پیشم بود هم رفته. و تنها کاری که از دستم برمیاد گریه کردنه. گریه کردنی که حتی بابت اون هم مسخره میشم.
ولی بذار مسخرم کنن. حقمه. چون اگه حقم نبود حتی اون هم از پیشم نمیرفت. من تنها همدمم رو هم مثل بقیه از دست دادم چون میخواستم خوشحال باشم. میخواستم دیگه سیاه نباشم. چون اون بهم گفته بود میتونم. ولی دیگه نمیتونم. چطور میتونم بخندم وقتی کسی که به خنده میانداختم دیگه نیست؟ چطور میتونم راجب رنگها فکر کنم وقتی رنگ و گرمای این خونه رفته؟ نمیتونم. دیگه نمیتونم. بدون اون نمیتونم. چون رنگ من اون بود. چون تمام این مدت به خاطر اون میخواستم رنگی باشم. وقتی سبز محبت یه همدم و نارنجی دوستم رو از دست دادم سخت بود. ولی امید داشتم. اون امیدم بود. اون رنگی بود که به خاطرش مهم نبود چقدر سیاه شدم، بازم میخندیدم. بازم تلاش میکردم تا قوی باشم و سیاه نمونم. و حالا تنها چیزی که مونده جای خالی اون آسمون آبیه که رنگ چشمهاش بود. آبی ای که دیگه نیست. دیگه فقط این رنگ عزاست. مشکی. مشکی. مشکی.
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
#داستان_کوتاه
🕯~|⚜@novelsorena⚜|~🕯
Post #3217
92
- 💔 4