⚜ چالش #حس_نویسی
از نویسنده گوگولی سورنا:
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
از روی تخت بلند شد، امروز با روزهای دیگر فرق داشت. این را حس میکرد، اسم حسش را هم نمیدانست. پرده را که کنار زد، در دلش هیچ هرج و مرجی نداشت گوشش را تیز کرده بود و به صدای سکوت آدم ها و آواز پرندگان گوش میکرد. چشمانش بسته بود و لبخند داشت گویی سراسر وجودش طبیعتی سرسبز است. صدای شکمش نگذاشت آن حس تمام شود، رفت برای خودش املتی درست کرد! کار سختی کرده بود، آخر چه کسی برای شکم که از قضا باید نادیده گرفته میشد با آن ریختش، بلند میشد و صبحانه مجلل آماده میکرد؟ او که اینکار را نمیکند شما را نمیدانم. املت را که در خندق بلا ریخت بلند شد و دیگر نه آن صدای پرندگان را دوست داشت نه خورشید، در دلش هنوز هم هرج و مرجی نبود. حالا عشقش میکشید بخوابد اما خب حال رفتن به اتاق نداشت و روی کاناپه دراز کشید. زنگ تلفنش خورد و صدای زنگ مانند آتش بازی در شب عید بود! لب هایش کش آمد و جواب داد. تمام مدت دهانش به صورت خودکار باز میشد و حرف میزد. تلفن را قطع کرد و اماده بیرون رفتن شد، در بازار که پا گذاشت در چشمش تمام اجناس اشغال و بی ارزش آمد، تمام مردم بیشعور و عجیب و رفتارشان غیرقابل تحمل! قاعدتاً باید به خانه برود اما راهش را به سمت پارک کج کرد و در رانی که خریده بود باز کرد روی چمن دراز کشید و احساس کرد باید همه جا تاریک شود و او تا صبح از این دنیا برود. صدای کسی از این افکار بیرونش آورد و چند ساعتی بعد گشت و گذار با دوست قدیمی اش به خانه رفت و تا ساعتی از شب با آهنگ های خودش رقصید و وقتی به رختخواب رفت یاد تنهایی و مادر مرحومش افتاد و چشمانش خیس شد! حالا او انرژی داشت اما وسط دیدن فیلمی عاشقانه روی کاناپه تا فردایش از این دنیا رفت! او هرروزش اینطور بود فقط احساس اول صبح و آخر شب هایش متفاوت از روز های دیگر بود.
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
#داستان_کوتاه
🕯~|⚜@novelsorena⚜|~🕯
Post #3216
77
- ❤ 1