⚜ چالش #حس_نویسی
از Neoma مخاطبای سورنا:
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
بال هایش را بست و فرو نشست. باید از ورودی که از برگ ساخته بودند عبور میکرد و بعد به فضای باز بزرگی که با کمی شاخه پوشانده عبور میکرد؛
با گذاشتن اولین پنجه اش احساس خیسی کرد و سپس انعکاس صورت خود را دید.
این دیگر چیست؟ آسمان به رنگ قرمز است! (خورشید در حال غروب کردن بود) آیا خورشید گریه کرده است که این رنگ است؟
سپس سرش را بلند کرد. صدها و صد ها از همنوعانش کشته شده بودند خونشان همه جا را و حتی او را احاطه کرده بود
و رهبر پرندگان تیری در قلبش که از یک طرفش خارج شده، به زمین نشسته بود و طرف دیگرش به طرف آسمان قرمز (در حال غروب ).
آرام آرام پنجه اش را یکی پس از دیگری میگذاشت و رو به جلو به سمت پدرش به سمت رهبر پرندگان سوق میداد ولی با برداشتن هر قدم؛
خون ریخته شده همانند طنابی پاهایش را به زمین میبست. به سختی حرکت میکرد و آن طناب خونی همانند ماری از پنجه و بدنش بالا می آمد.
در بالای سرش به هم رسید و در هم تنیده و متصل شد و با رسیدن به زمین به شکل قفس در آمد، قفسی از خون عزیزانش او را زندانی کرده بود.
از هر کدام از میله ها صدای هر یک و گاهی تمامی پرندگان در گوشش زمزمه میشد. پس از پیچیدن یکی از صدای ناله و فریاد عزیزانش خون آن از میله هایی که در آمیخته در دیگری بود بالا رفته و در بالای قفس جایی که به اتمام میرسید بر سرش میریخت و این روند برای بار ها و بار ها به تعداد پرندگان قبیله تکرار میشد.
تعادل نداشت و به زمین با چشمانی باز افتاد، حتی چشمانش را هم میبست همانند آنان نمیمرد. پس آرام سرش را بلند کرد متوجه نشده بود که شب شده، ماه درآمده به ماه نگریست ولی ماه که خونین است! مضحکه. ولی نه او با چشمان باز در خون افتاده بود و حالا ماه هم از نظرش خونین گشته.
به طرف پدرش برگشت و گفت: منم الان تو جهنم هستم شرمنده که دیر کردم.
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
#داستان_کوتاه
🕯~|⚜@novelsorena⚜|~🕯
Post #3209
88
- 💔 1