⚜ چالش #حس_نویسی
از مخاطب ناشناس:
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
مرد با مهربانی دست روی موهای زیبای دختر لباس آبی میکشید ، هیچکدام از حرکات او از چشم دخترک کوچولوی کنار اتاق پنهان نبود. لبخند مهربان و نگاه گرمش، لحن ملایمش ، خم شدنش برای اینکه صدای آرام دختر لباس آبی را راحت تر به گوش بشنود و تکان های سر که نشان از تصدیق هر یک از حرفهایش داشت.
دخترک ِ تنها اول به کفشهای چرک و رنگ و رو افتاده ی خود نگاه کرد و سپس کفشهای دختر لباس آبی که از تمیزی برق میزدند.
سپس به کیف دخترانه ی آبی رنگ او نگاه کرد که با لباسش ست شده بود ، مثل عروسکی نو و گرانقیمت به نظر میرسید.
دخترک تنها عروسک درون دستش را تکان داد و زیر لب با لحن کودکانه زمزمه کرد: چون دختر بدی بودی برات هیچی نمیخرم. ببین باز لباستو کثیف کردی!
لباسهای عروسک پر از لک و به زحمت رنگ آبی روشن آن قابل تشخیص بود. چند بار روی دست عروسک زد و گفت: دختر بد دختر بد! هیچوقت حواست جمع نیست
ناگهان از جا پرید، مردی داخل اتاق شد و با چشمان تهدید آمیز نگاهش کرد: چیکار میکنی بلند شو
سریع از جا برخواست و همراه پدرش به راه افتاد. در حال بیرون رفتن از مطب سرش را برگرداند و دختر لباس آبی را دید که پدرش روی موهای او را میبوسد و با آغوش گرم در بغل خود می نشاند.
با عصبانیت عروسکش را تکان داد و چند بار به خود ضربه زد، اما نمیدانست که تنها خودش درد این زدن ها را حس میکند...
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
#داستان_کوتاه
🕯~|⚜@novelsorena⚜|~🕯
Post #3208
94
- 💔 2
- 👍 1