#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۵۲
#موخره
دو سال بعد از مرگ سایوان
راهارد در کلبه شمن، مقابل آیسین نشسته بود.
- یعنی میگی باید باز اجازه بدیم تا دخترامون قربانی بشن؟
- چارهای نیست. نباید بذاریم ارواح بفهمن همون دروازه کوچیک هم که داشتن داره بسته میشه.
دستان راهارد
را گرفت و ادامه داد:
- نباید بزاریم فداکاری سایوان حروم بشه. سایوان خودش رو فدا کرد تا این دروازه رو برای همیشه ببنده فقط حساب نکرد این بستن چند سال طول میکشه.
دستان جوان را رها کرد و سمت پرده رفت.
- راهارد، من نهایتا یه چند روز دیگه زنده بمونم. من تلاش خودم رو کردم تا بذر شک رو تو قلب شاگردم بکارم اما تو باید اون بذر رو رشد بدی و شاگردم رو تو مسیر بیاری. باید کاری کنی که باور کنه من اون رو انتخاب کردم و خودش باید جانشینش رو انتخاب کنه.
سمت او برگشت و ادامه داد:
- تا اون موقع، دروازه کاملا بسته شده و دست ارواح از دنیای ما کوتاه میشه.
راهارد آرنجهایش را روی میز گذاشت و پیشانیش را به آنها تکیه داد.
- از تو و سایوان متنفرم. هر دوتون همه چیز رو انداختین گردن من و خودتون سمت مرگتون رفتین و میرین.
آیسین لبخندی زد و دست روی شانهی او گذاشت.
- ما رو ببخش پسرم. ولی ما وظیفهی خودمون رو انجام دادیم. فقط تو موندی که وظایفت رو کامل کنی. بچههات رو جوری بزرگ کن تا از پرستش ارواح دست بکشن و خالق حقیقی رو بپرستن. ستایش ما مهر و موم سایوان رو سست میکنه. نذار کارمون نصفه نیمه بمونه.
راهارد میلرزید و اشکهایش درون دستانش جمع میشد. بلند شد و شمن را در آغوش گرفت.
- خیلی نامردیه که من رو اینجوری تنها میذارین.
شمن هم او را در آغوش گرفت و پشتش را نوازش کرد.
- میدونم اما کاری از دست من ساخته نیست. راهیه که خودت تنها باید بری و بقیه رو هم همراه خودت کنی.
بازوهای او را گرفت و از خود جدایش کرد.
- تو پسر باهوش و توانایی هست. سایوان به تو و نفرتت از ارواح باور داشت و منم باور دارم. به باورمون خیانت نکن.
- نمیکنم.
گفت و از کلبهی شمن رفت. دیگر او را تا روز ارواح و پس از آن در مراسم خاکسپاریش ندید.
🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
Post #3096
119
- 🔥 2
- 🥰 1