TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 312 subscribers
Post #3084 107
#معشوق_ارواح
#عشق‌و‌تباهی
#پارت_۵۱
- یکی از ارواح به دیدنم اومد و گفت. گفت یه عده از ارواح به خاطر تبرک سایوان ناراضی بودن برای همین من رو نفرین کردن‌. نفرین از طریق من به تو هم منتقل شده.
ساکت شد و اشک از چشمانش جاری بود. ناچار بود در لحظات پایان عمرش، به همسر عزیزتر از جانش دروغ بگوید تا او را برای آینده آماده کند‌. دوباره شروع به سخن گفتن کرد‌.
- آتابین من رو می‌بخشی؟ تو هم به خاطر من نفرین شدی.
آتابین اشک‌های او را پاک کرد و پرسید:
- می‌بخشم اما چرا از شمن کمک نگرفتی تا نفرین رو بشکنه؟
سرینام سرش را به دو طرف تکان داد و گفت:
- چون حتی اون روح هم کاری از دستش ساخته نبود. از دست یه انسان چه کاری برمیاد. اون فقط می‌تونه هر سال یه طلسم به سایوان بده تا از خطرات حفظش کنه.
آنابین متوجه شد فشار روی دستش در حال کم شدن است. لی‌های سارینام تکان می‌خوردند اما او چیزی نمی‌شنید. گوشش را به لب‌های او نزدیک کرد تا بتواند بشنود.
- من رو ببخش آتابین. خیلی دوستت دارم.
- من هم دوستت دارم سارینام.
گفت و جوی اشک از چشمانش جاری شد. دست سارینام روی تخت افتاد و چشمانش روی هم افتادند. آتابین او را در آغوش گرفت و نالید:
- تو جان من بودی سارینام. قلب من با تپش قلب تو می‌‌تپید. من بدون تو یه ساعت هم نمی‌تونم زندگی کنم چطور انتظار داری چند سال دووم بیارم.
می‌گفت و اشک می‌ریخت. از صدای گریه‌اش سایوان هم بیدار شد و روی تخت سارینام رفت. سر روی سینه‌ی مادرش گذاشت و گفت:
- بابا گریه نکن. مامان خوابیده.
با این حرف گریه‌های آتابین شدت گرفت و پسرکش را در آغوش گرفت.
- مامان دیگه بیدار نمیشه جان پدر. دیگه هیچ‌وقت درد نمی‌کشه. دیگه هیچ‌وقت نمی‌خنده.
او را از خود جدا کرد و به چشمان لرزان پسرش نگاه کرد.
- از مادرت خداحافظی کن سایوان. اون ما رو برای همیشه ترک کرده.
آن شب را به تنهایی عزاداری کردند و صبح روز بعد، آتابین، سایوان را در آغوش گرفت و به خانه پدرزنش رفت. در زد و به آن‌ها اطلاع داد، اوایل شب گذشته دخترشان مرده و جسدش الان درون کلبه قرار دارد. سپس به کلبه شمن رفت و از او خواست برای مراسم همسرش بیاید.
پس از خاکسپاری سارینام، بارها از او خواستند دوباره ازدواج کند تا هم خودش تنها نباشد هم کسی باشد که به سایوان رسیدگی کند. اما او هر بار رد کرد. نه به خاطر ترس از نفرینی که حمل می‌کرد. به خاطر این‌که تحمل دیدن کسی را به جای سارینام نداشت. تنها با پسرش زندگی می‌کرد و هر جا که می‌رفت، او را هم می‌برد.
از همان سن او را به دریا می‌برد و ماهیگیری، تور بافی و تعمیر تور را به او می‌آموخت. وقتی سایوان دوازده ساله شد، آنابین متوجه شد که بدنش رو به تحلیل می‌رود. هنوز به چهل سالگی نرسیده بود اما توان بدنش هر روز کم‌تر از روز قبل می‌شد. فهمید نفرین نابودی جسمش را شروع کرده است.
می‌دانست تا مرگش چند سالی مانده و قرار است زجری را که معشوقش تحمل کرده، تجربه کند. راضی بود، چرا که پس از آن، به دیدار محبوبش می‌رفت و سایوان در همین سن هم ماهیگیری کارآزموده بود که از پس وظایفش برمی‌آمد‌. پس آرام آرام همه‌ی کارها را به سایوان محول کرد.
در سال آخر زندگیش، سایوان به تنهایی تور را از دریا خارج می‌کرد. آتابین همراهش بود اما توانی برای کمک به او نداشت. مدتی بعد از روز ارواح تولد پانزده سالگی سایوان، آتابین هم او را ترک کرد و تنها گذاشت. پانزده سالگی سن کمی بود برای تنها شدن و آوتر شدن وظایف بسیار روی دوشش. پس از مراسم پدرش، به صخره خانوادگیشان رفت و رو به دریا فریاد زد:
- چرا...؟
و این آخرین باری بود که او فریاد می‌زد. پس از آن به آرامی وظایفش را انجام می‌داد و هر وقت احساس تنهایی می‌کرد، به صخره می‌رفت. آن‌جا بیشتر از دیگر جاها حضور والدینش را احساس می‌کرد.

🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
  • 🔥 1
  • 🥰 1
  • 😢 1
More from @novelsorena
  1. Sep 30, 2026می‌گویم اما دردِ دل سربسته‌تر بهتر بغضِ گلوی مردها نشکسته‌تر بهتر... #حسین_زحمتکش ‌‌‌‌‌‌‌‌…
  2. Sep 30, 2026#ریمیکس ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  3. Sep 28, 2026بیایید به تحلیل چند قهرمان شاهنامه بپردازیم: کیومرث شخصیت هایی که در شاهنامه میتوانند قهرم…
  4. Sep 28, 2026‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  6. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →