#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۵۰
لایسین به دستور نیبیل طلسمی برای کودک تاره متولد شده ساخت و آن را روی بازویش بست. وقتی کسی متوجه نبود، سارینام مروارید نیبیل را کنار طلسم شمن قرار داد.
روز بعد، لایسین شمن بعدی را ملاقات کرد. او را به کلبهاش برد و شروع به آموزشش کرد. کشاورزی متعصب به نام آیسین که وقتی نشان شمن را روی بازویش دید، با خوشحالی زن باردار و کودک نو پایش را رها کرد و به کلبه شمن رفت.
نیبیل میان دستوراتش، حقایقی را هم برای لایسین فاش کرد تا او از کودک دو رگهاش محافظت کند. این اطلاعات در طی چند ماه آینده برای لایسین آشکار شدند. او برگهها و مدارک درون کلبه را دقیق بررسی کرد و مطمئن شد چیزی که در ذهنش جریان دارد درست است.
پس نامهای برای شاگردش نوشت و آن را درون کمدی گذاشت. امیدوار بود بعد از مرگش، آیسین نامه را پیدا کرده و بخواند. بعد از آن در کنار آموزشهای معمول شمنی، آنچه را که از روح باد آموخته بود، به آیسین یاد داد. دو سال بعد، شب قبل از روز ارواح، لایسین مرد. جسدش را روی هیزومهای درون قایق عروس ارواح گذاشتند تا همراه او بسوزد.
سارینام و آتابین با هم زندگی خوبی را گذراندند. روزهای بسیاری به اصرار سارینان به صخره مشرف به دریا میرفتند و به افق خیره میشدند. هر بار آتابین از او میپرسید:
- چرا اینجا؟
با صورت خندان همسرش مواجه میشد که جواب میداد:
- اینجا باد آزادتر از همه جا میوزه. میخوام باد رو بهتر احساس کنم.
آتابین میدید که چگونه معشوقش جلوی چشمانش تحلیل میرود او کاری نمیتواند برایش بکند. حتی درمانگر قبیله هم از یافتن علت بیماری سارینام ناتوان بود. ناتوانی درمانگر، دیگران و خودش برای بهبود حال جانش او را به خشم میآورد اما دیدن لبخند گرمش او را آرام میکرد.
- میدونم هر روز مرگم نزدیکتر میشه اما پشیمون نیستم. بودن کنار تو و پسرمون برای من بهترین داروئه.
میگفت و قلب آتابین را به آتش میکشید. مگر نمیدانست تپش قلبش به گرمای نگاه او متصل است که اینگونه از مرگش صحبت میکرد.
- معذرت میخوام که زود ترکت میکنم اما بهم قول بده، به خاطر نبود من با پسرمون تندی نکنی. همیشه باهاش مهربون باش.
قول میداد و هر بار جانش از بدنش خارج میشد. چهارسال پس از تولد سایوان، حال سارینام بدتر از همیشه شد. دست آتابین را گرفت و گفت:
- من تا غروب زنده نمیمونم. باید مدتها قبل بهت میگفتم اما نتونستم. تو هم به بمیاریای که من رو از پا درآورده مبتلایی. فقط شدت بیماری تو کمتره.
- تو... تو میدونستی چه مرضی داری و چیزی نگفتی؟
سارینام نفس عمیقی کشید و لب زد:
- من رو ببخش که تا الان چیزی نگفتم. حتی اگه میگفتم هم چیزی فرق نمیکرد.
چشمانش را بست و چند نفس سریع کشید.
- چون این بیماری درمانی نداره. فقط بهت گفتم که بدونی تو هم فرصت زیادی نداری. نمیدونم چند سال اما میدونم کمتر از بیستسال فرصت داری.
- چرا الان بهم گفتی؟
سارینام به سختی صحبت میکرد و بین هر چند کلمهاش نفس تازه میکرد.
- تا بدونی این بیماری رو از من گرفتی و اگه ازدواج کنی، به همسرت و فرزند احتمایتون منتقل میشه.
آتابین برخواست و از او فاصله گرفت. نگاهی به همسرش انداخت و نگاهی به کودکش که در گوشهی کلبه خواب بود.
- سایوان...؟
- نه...
سرش را به دو طرف تکان داد.
- نه اون مریض نیست. بعد به دنیا اومدن سایوان مریض شدم و وقتی تو هم مبتلا شدی، متوجه بیماری خودم شدم.
دوباره کنار او نشست و صورتش را نوازش کرد.
- همهی اینا رو از کجا میدونی؟
🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
Post #3072
139
- 🔥 1
- 🥰 1
- 😢 1