#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۴۸
وقتی شمن اطاعت کرد، رو به آتابین کرد و گفت:
- فرزندت را از دیگران پنهان نکن. همراه شمن او را به بقیه نشان بده و بگذار بقیه حامل برکت ما را بشناسند.
آتابین به سارینام نگاه کرد. وقتی رضایت را در چشمانش دید، سایوان را در آغوش گرفت و بعد از خم کردن سرش سمت روح، همراه لایسین از کلبه خارج شد. وقتی تنها شدند، لبهی پایینی تخت نشست و زمزمه کرد:
- کابیلا...
لحظهای نگذشت که روحی با لباسی به سبزی جوانههای بهاری و تاجی از زیباترین گلها کنار روح ظاهر شد. نیبیل دست در لباسش کرد و نشانی را بیرون آورد. آن را در دستان کابیلا گذاشت و گفت:
- من باید تا غروب، شمن بعدی رو علامت بذارم اما...
روح گیاه نشان رو گرفت و جواب داد:
- میدونم. ولی تو باید انتخاب کنی.
- انتخاب کردم. اسمش آیسینه و یه کشاورزه.
کابیلا با گرفتن نشانههای آیسین سر تکان داد و گفت:
- بعد آروم شدن این قائله میرم سراغش. الان میخوای تنهاتون بذارم.
- نه بمون.
سپس به سارینام نگاه کرد و لبخند زد.
- من باید ازت معذرت بخوام.
- برای چی؟
- به خاطر کوتاه کردن عمرت و همینطور فرزندت.
- من نمیفهمم چی میگین. مگه به فرزندم برکت ندادین؟ پس چرا...؟
کابیلا شانههای لرزان نیبیل را گرفت و گفت:
- من کابیلام. پادشاه ارواح گیاهان. اسم این احمق هم نیبیله و پادشاه ارواح باده. این احمق همسر منه اما عاشق توئه و به خاطر این عشق زندگی خودش و تو رو نابود کرده.
سارینام هر لحظه گیجتر از پیش میشد و نمیدانست چه جوابی بدهد. نیبیل به او توضیح داد.
- از سالها پیش محبت تو داخل قلبم شد. برای همین نه اجازه دادم ارواح دیگه تو رو انتخاب کنن نه خودم انتخابت کردم.
صورت سارینام بازتر شد و نیبیل فهمید او متوجه منظورش شده است. اجازه نداد چیزی بپرسد و خود ادامه داد:
- باید بدونی عروس ارواح چیزی نیست که تو فکر میکنی. اونها هیچوقت عضوی از جامعه ارواح نمیشن. برای همین نذاشتم کسی تو رو نشونهگذاری کنه.
نگاهی به روح گیاه انداخت و لبخندی زد.
- کابیلا من رو دوست داشت و به بهای ازدواج با اون، قبول کرد کمکم کنه از بقیهی ارواح مخفی کنه که مرتب به تو سر میزنم.
سارینام لحظاتی را به یاد آورد که همیشه احساس سرمای مطبوعی داشت. لبخندی زد و پرسید:
- بعد ازدواجم با آتابین تو همیشه همراهم بودی؟! اما چرا؟
- بودم. چون محبتت تو قلبم ریشه کرد و به عشق تبدیل شد. بدون دیدن تو نمیتونستم زندگی کنم. حتی وقتی بهاش جونم بود.
- منظورتون چیه؟
کابیلا فشاری بر شانههای نیبیل آورد و خود جواب داد:
- ارتباط گرفتن با انسانها برای ما ارواح ممنوعه. میدونی چرا؟
وقتی سارینان سرش را به نفی تکان داد، خودش گفت:
- ما ارواح از نیروی زندگی شما انسانها انرژی میگیریم. پس اگه روحی مدام پیش انسانی باشه، عمر اون انسان رفتهرفته کم میشه. برای همین شمنها بیشتر از پنجاه سال عمر نمیکنن. از طرفی اگه روحی پیش انسانی باشه و سعی کنه نیروی زندگی انسان رو نگیره و حتی باهاش وارد رابطه بشه، انرژی ارواح خودش رو از دست میده و بعد مدتی میمیره.
با سر به نیبیل اشاره کرد و ادامه داد:
- حال این احمق و خودت نشونهی درستی این دلیله.
به چشمان سارینام خیره شد و غرید:
- به خاطر بودن با تو فانی، خودش رو نابود کرد.
- تو که عاشقش بودی، چرا مانعش نشدی؟
- چطوری؟ تو رو میکشتم؟
سرش را پایین انداخت و آرامتر گفت:
- اونجوری که مرواریدش رو منفجر میکرد و من رو از داشتن بچههاش هم محروم میکرد.
- کابیلا...
با صدای لرزان و کمجان نیبیل به او نگاه کرد.
- کابیلا من وقت زیادی ندارم. الان وقت دعوا نیست.
روح گیاه سری تکان داد و اشکهای شفاف و سبز رنگش را پس زد.
به سارینام گفت:
- رنگ چشما، پوست و موی پسرت شبیه به خاطر دریافت برکت شبیه ما ارواح نیست. اون اصلا برکتی نگرفته، شاید نفرین هم شده باشه. اون به خاطر این احمق صاحب ذات ارواح شده.
- چطوری؟ من و شوهرم هر دو انسانیم!
کابیلا خسته از کمصبری او، غرید:
- آروم باش و گوش کن. بذار حرفم تموم بشه.
🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
Post #3047
115
- 👍 1
- 🥰 1