#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۴۷
خود جلوتر از همه خارج شد و به آتابین خبر داد که فرزندش به سلامت به دنیا آمده و حال همسرش هم خوب است. ماهیگیر سریع داخل رفت و پایین تخت نشست و به همسر و پسرش نگاه کرد. لبانش میخندید و چشمانش گریان بودند. موهای معشوقش را از روی صورتش کنار زد و گفت:
- خیلی درد کشیدی؟ اگه بلایی سرت میاومد منم زنده نمیموندم.
سارینام لبخندی زد و با صدای آرامی جواب داد:
- از این حرفا نزن. حال من و بچهمون خوبه. منم خیلی زود از روی تخت بلند میشم.
پارچه را کمی از روی سر نوزاد کنار برد و با لحنی لرزان زمزمه کرد:
- آتابین موهاش رو ببین؟ چرا اینجوریه؟
مرد ابتدا سر او سپس سر فرزندش را بوسید و گفت:
- مهم نیست. اون بچهایه که تو برام به دنیا آوردی. هر ظاهری هم داشته باشه برام مهم نیست.
در کلبه ناگهان باز شد و صحبتشان نیمهکاره ماند. قابله همراه شمن داخل شد و کودک را از آغوش سارینام خارج کرد و به لایسین داد.
- شمن خودتون ببینین. موهاش اصلا رنگ نداره. صورتش هم جوری رنگ پریده است که اگه گریه نمیکرد، میگفتم مرده به دنیا اومده.
شمن با دقت رنگ پوست و موی کودک را بررسی کرد. دست روی صورت او گذاشت و لمسش کرد.
- بدنش هم سردتر از حالت عادیه.
قابله جواب داد:
- مدتی قبل بارداریش تا همین الان، هر جا که سارینام میرفته، سرما و یه نسیم ملایم هم همراهش بود.
شمن مدتی فکر کرد اما حرکت ماهیگیر مانع حرف زدنش شد.
***
وقتی قابله به تخت نزدیک شد، سارینام توانی برای مقابله نداشت و آتابین هم چنان شوکه شده بود که فرصت برخاستن پیدا نکرد. وقتی هم که به خود آمد، فرزندش در دستان شمن بود و قابله در مورد ظاهر عجیبش صحبت میکرد.
نوزاد که از آغوش پر مهر آشنایش جدا شده و در دستان نامهربانی قرار گرفته بود، شروع به گریه کرد. آتابین سریع جلو آمد و فرزندش را از دستان شمن خارج کرد.
- سایوان بچه من و سارینامه. حتی اگه تبعید بشیم اجازه نمیدم کسی فرزندم رو قضاوت کنه.
شمن دستانش را بالا برد و قدمی به او نزدیک شد.
- آروم باش ماهیگیر. کسی نمیخواد پسرت رو قضاوت یا شماها رو طرد کنه. اما من باید جوابی برای بقیهی مردم داشته باشم.
با عصایش به بیرون اشاره کرد و ادامه داد:
- میشنوی؟ تا الان همه در مورد پسرت شنیدن و اومدن تا نظر من رو بدونن.
دستش را سمت آتابین دراز کرد و قدمی به جلو برداشت.
- بچه رو بده من تا بررسیش و با ارواح در موردش مشورت کنم. اینجوری همه در امان میمونیم.
آتابین با هر کلمه شمن عقبتر رفت تا به تخت رسید. کنار سارینام نشست و فرزندش را در آغوش او گذاشت و خود دستانش را دور هر دو حلقه کرد.
- نه شمن. ما بچهمون رو به هر دلیلی به کسی نمیدیم. اگه ارواح جون بچهم رو بخوان چی؟ نه شمن، من نمیذارم ثمرهی عشقم به سارینام رو ازمون جدا کنن.
لایسین از زبان نفهمی مرد مقابلش دندان قروچهای کرد و جلوتر رفت تا به زور بچه را بگیرد که تندبادی در کلبه پیچید و وسایل را به اطراف پخش کرد. قابله به دیوار برخورد کرد و بیهوش شد و شمن به زانو افتاد. گویی تندباد از خود اختیار داشت که به سارینام و خانواده کوچکش آسیبی نرساند.
وقتی تندباد آرام گرفت، پیکری نیمه شفاف وسط کلبه ایستاده بود. شمن که تازه بلند شده بود با دیدن او دوباره به زانو افتاد. پیشانیش به عرق نشست و نفسش سنگیش شد.
- س... سرورم... چی... شما... رو به... اینجا... کشونده...
روح به شمن اعتنایی نکرد و سمت سارینام رفت. چشمان آتابین درشت شدند و در حالی که تنفسش سریع شده بود، خود را سپر همسر و فرزندش کرد.
- نترس انسان. من آسیبی به همسر و فرزندت نمیزنم. برو کنار و بذار واضح ببینمشون.
صدای روح آرام و لحنش گوشنواز بود. وقتی صحبت میکرد، گویی نسیم در گوشش آواز میخواند. صداقت را در کلمات روح دید و کنار رفت اما همچنان نزدیک سارینام ماند. نیبیل لبخند محوی زد و سر نوزاد را نوازش کرد.
- سایوان نام برازندهای برای حامل برکت ماست.
سپس سمت شمن برگشت.
- نیاز به مشورت با دیگران نیست. ما ارواح طبیعت تصمیم گرفتیم هدیهای در خور به این قبیله بدهیم و چه هدیهای بهتر از قرار دادن تبرکمان در کودکی تازه به دنیا آمده.
شمن کمی سرش را بلند کرد و پرسید:
- پس رنگ موهاش...
- درسته. نشانهی برکت ماست. علاوه بر پوست و موها، رنگ چشمانش هم نقرهای خواهد بود.
دستش را روی سر شمن گذاشت و ادامه داد:
- طبق دستوری که برایت فرستادم عمل کن و برکت ما را عزیز بذار.
🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
Post #3028
98
- 🔥 3
- 🥰 1