#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۴۶
ماهیگیر، قطرات درشت عرق را روی پیشانیش و حرکت سریع قفسه سینه او را میدید اما حریف او نمیشد تا به کلبه بازگردد. ناچار به سمت مادرزنش برگشت و زمزمه کرد.
- لطفا قابله رو پیدا کن تا با تموم شدن مراسم سریع برگردیم کلبه.
زن با چشمانی درشت دخترش را نگاه کرد و سری به تایید تکان داد و بین جمعیت ناپدید شد. وقتی قایق شروع به فرو رفتن کرد، آتابین دیگر تاخیر را جایز ندانست. دست زیر پاهای همسرش برد و او را در آغوش کشید.
- دیگه هیچ بهونهای نداری. باید سریع برگردیم.
با اینکه سارینام میخواست تا فرو رفتن کامل قایق صبر کند اما درد مانع اعتراضش شد. سر در سینهی مردش فرو برد و لباسش را در مشت فرو برد. تلاش کرد با گاز گرفتن لبش، مانع فریاد زدنش شود اما حریف نالههای بیامانش نشد که از میان لبهایش میگریختند و بیرون میآمدند. آتابین با شنیدن صدایش، به سرعت گامهایش افزود تا به دویدنی آرام اما سریع تبدیل شدند. از راهی میانبر و سریعتر خود را به کلبه رساند. همسر دردمندش را روی تخت نشست و بیرون رفت تا آتش روشن کند. قبلا دیده بود که بیرون زنان در حال وضع حمل، آتش روشن کرده و آب به جوش میآورند. پس با جان گرفتن آتش، قابلمهای برداشت و آن را از آب پر کرد و روی آتش گذاشت.
مادر سارینام وقتی قابله را پیدا کرد، همراه او به محلی که آتابین و همسرش ایستاده بودند، برگشت. وقتی آنها را ندید، به اطراف نگاه کرد و دامادش را دید که دخترش را در آغوش دارد و پشت درختان نزدیک ساحل ناپدید میشود. سریع به قابله خبر داد و به سمت کلبه آنها به راه افتادند. چون او مسیر میانبر را نمیشناخت، از مسیر اصلی رفتند پس مدت بیشتری طول کشید تا برسند.
وقتی رسیدند آنابین را دیدند که آتش روشن کرده و قابلمه آبی روی آتش گذاشته است. قابله سری به تایید تکان داد و همراه زن وارد کلبه شد. تن سارینام از شدت عرق چنان خیس بود که لباسش بر تنش چسبیده بود. ملحفهی تخت را در مشت میفشرد و دندانهایش را روی هم فشار میداد تا جلوی فریاد زدنش را بگیرد. قابله ملحفه را از رویش کنار زد و پاهایش را به بالا خم کرد و گفت:
- پاهات رو باز کن، بذار فریادت بیاد بیرون. اینجوری فقط دردت رو بیشتر میکنی.
مادرش بالای سرش نشست و با پارچهای عرق از سر و صورت او پاک کرد. دستش را در دست گرفت و اجازه داد محکم انگشتانش را فشار دهد. کنار گوشش زمزمه کرد:
- جیغ بزن. بزار صدات رو بشنوه تا بدونه برای تولد فرزندش چی کشیدی.
با این حرف مادرش لبخند کوتاهی روی لبانش نشست و کمی بعد فریاد پر دردش در کلبه پیچید و آتابین را در بیرون مضطرب کرد. شروع به قدمزدن در کنار آتش کرد که تعدادی از اقوام خود و همسرش را دید که نزدیک میشدند. زنان بدون توقف، در را باز کردند و داخل شدند. مردان هم آتابین بی طاقت را دوره کرده و او را دلداری داده و تبریکش گفتند.
نیبیل و کابیلا درون کلبه تلاش داشتند، انرژی ارواح کودک در حال تولد را مهار کنند تا به مادرش آسیبی نرساند. به باز شدن در و داخل شدن زنان توجهای نکردند و به کارشان ادامه دادند. وقتی درد سارینام لحظهای آرام گرفت، عذزخواهانه لبخندی زد. پر درد و بریده بریده گفت:
- از اینکه به خاطر من از جشن بعد مراسم جا موندین، معذرت میخوان.
یکی از زنان جواب داد:
- خیلی کم پیش میاد تو روز ارواح فرزندی به دنیا بیاد. ما خیلی خوششانسیم که میتونیم تولد یکیشون رو ببینیم.
دیگری جواب داد:
- درسته. تازه جشن تا شب و سحر روز بعد ادامه داره. پس بعدا هم میتونیم به جشن برسیم.
صدای فریاد پر درد سارینام اجازه صحبت بیشتر به بقیه نداد. قابله مدام شکم او را ماساژ میداد و میخواست تا زور بزند و به خروج بچه کمک کند. با خارج شدن سر بچه، نفس در سینهی زن و کلمات در گلویش حبس شدند. با فریاد سارینام به خود آمد و سر نوزاد را در دستانش گرفت تا به خروجش کمک کند. اما آرام به یکی از زنان اشاره کرد به او نزدیک شود. سپس زمزمه کرد:
- آروم برو شمن رو خبر کن. بچه عجیبه.
زن نگاهی به نوزاد کرد و با چشمانی درشت، سر تکان داد و از کلبه خارج شد. کمی بعد از رفتن او، بچه همراه جفت از بدن سارینام خارج شدند و دردش کمی آرام گرفت. قابله با تیغ بند ناف را قطع کرد و سرش را محکم با بست. سپس نوزاد را در پارچهای که مادربزرگش به او داد، پیچاند و در آغوش مادر خستهاش گذاشت.
- پسره. یه پسر قوی و سالم...
خواست بگوید عجیب اما زبانش را گاز گرفت. سارینام لبخند کم جانی زد و گفت:
- پس اسمش میشه سایوان.
قابله نماند تا بحث آنها را گوش کند، در را باز کرد و گفت:
- برین بیرون. این دختر باید استراحت کنه. برین تا شوهرش بتونه بیاد داخل.
🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
Post #3019
134
- 🔥 2
- 🥰 1