#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۴۴
سمت آن دو رفت و دستش را بالای شکم زن نگه داشت.
- خودت رو برای یه زن انسان نابود کردی. فقط کافی بود اون رو به دنیای ارواح بیاری تا بدون آسیب دیدن ازش کام بگیری.
- اینجوری فقط سارینام نابود میشد. اینجوری هر دو تاوان میدیم. هر چند باز هم براش ناعادلانه است چون نمیدونه برای چی هر روز داره ضعیفتر و به مرگ نزدیکتر میشه.
کابیلا سری تکان داد و انرژیش را آزاد کرد.
- خودم تنهایی انجامش میدم. انرژیت رو نگه دار تا تو مجمع و مراسم فردا، سطح خودت رو بالا نگه داری.
نیبیل با قدردانی به روح گیاه نگاه کرد و عقب نشست. با تلاش بسیار انرژی باقی ماندهاش را متمرکز کرد و سپس جوری شکلش داد که هر روحی در نگاه اول سطح انرژیش را بالا و کامل میدید. وقتی کار کابیلا تمام شد، حفاظی از انرژی خاص دور زن شکل گرفته بود که انرژی فرزند داخل شکمش را متعادل و نامرئی میکرد.
روح باد از او تشکر کرد و سپس همراهش به دنیای ارواح برگشت. سریع به قصر خود رفت تا با ارواح دیگر، بیش از لحظهای برخورد نداشته باشد. روی تختش نشست و به فکر فرو رفت. پس از مدتی، مراوید ارواح، مروارید زندگیش، را از بدنش خارج کرد و شروع به صحبت کرد.
با درخشیدن اولین انوار خورشید، ارواح بالای دریا جمع شدند و به نظاره انسانهایی نشستند که دختر جوانی را با احترام به سمت قایقی بزرگ میبرند. چشمانشان درخشید و آبدهانشان جاری شد. روحی با لباسهای طلایی که هر از گاهی نقطهای از آن به رنگ سفید میدرخشید و تاجی به شکل صاعقه به سر داشت، گفت:
- روح گیاه، مشخصه برای پیدا کردنش حسابی به زحمت افتادی. همهی ما از تلاشت برای پیدا کردن چنین غذای لذیذی تشکر میکنیم.
کابیلا به او و سپس به بقیه نگاه کرد که سرشان را به احترام و تشکر کمی پایین آورده بودند. نگاهش مدتی بیشتر روی نیبیل که همانند بقیه سرش را پایین آورده بود، متوقف شد. لباس حریر نیمهمرئیش لرزان بود. دیگران گمان میکردند به خاطر تاثیر قدرتش اشت اما او میدانست که به خاطر لرزش بدنش یه خاطر ضعف شدیدش است. همه انرژی روح باد را همچون سابق میدیدند اما خبر داشت که به سختی، سطح انرژیش را مثل قبل، همپای بقیه نگه میدارد. در دل آهی کشید. نگاه از او گرفت و دوباره به روح طلایی نگاه کرد. او هم سرش را کمی پایین برد و جواب داد:
- روح نور و صاعقه و دیگران به من لطف دارن. حقیقت اینه که وقتی با اون دختر برخورد کردم، عطرش چنان قوی بود که نذاشت به بقیه نگاه کنم و در اولین فرصت نشانهگذاریش کردم.
روحی سرخپوش با تاجی شعلهور بر سرش، جلو آمد و با شیطنت گفت:
- اونقدر سریع که یادت رفت به شمن خبر بدی آماده انتخاب قربانی باشه.
لباس کابیلا از سبز به زرد و نارنجی و قرمز تند تغییر رنگ داد و مدتی طول کشید تا دوباره یکدست سبز شود. تمام ارواح با خجالتزده شدن روح سرکش گیاهان، خندیدند و بعد به تماشای آماده شدن غذایشان پرداختند.
حال دخترک همراه چند زن میانسال درون قایق نشسته و تمام فضای خالی اطرافشان از هیزوم پوشانده شده بود. شمن کارش را به خوبی بلد بود و ذرهای از روغن آتشزا را روی دختر و زنان نریخت. پسران جوان قایق را روانه دریا کردند و یکی از همان جوانان، تیر آتشین را به سمت قایق انداخت.
وقتی لباس قایقنشینان هم شعلهور و پوستشان فرو ریخت، نیبیل و کابیلا همراه دیگر ارواح پایین آمدند و با نیروی زندگی دخترک که در حال ترک بدنش بود، جشن گرفتند. ارواح پایین رتبهتر دورتر ایستاده بودند و از نیروی زندگی زنان را که در هوا پخش شده بود، تغذیه کردند. پس از فرو رفتن قایق به داخل دریا، نیبیل به کابیلا نزدیک شد و سرش را نزدیک برد.
- میدونم که حسش میکنی، بچه داره به دنیا میاد و حصار انرژیت داره از بین میره. من باید برم.
کابیلا به دیگر ارواح نگاه کرد که داشتند به سرزمین ارواح برمیگشتند.
- منم باهات میام. اونا فکر میکنن عشق ما دو طرفه است. اگه با هم باشیم، مشکوک نمیشن.
روح باد سری به تایید تکان داد و همراه روح گیاهان به سمت جزیره و کلبه آتابین رفت.
***
قبل از طلوع خورشید، سارینام از خواب بیدار شد و آتابین را مجبور کرد تا کمکش کند و لباس مناسبی برای مراسم تن کند. ماهیگیر هنوز معتقد بود، زن باید استراحت کند و عروس ارواح این را درک میکند اما همسرش را میشناخت. اگر او را برای مراسم نمیبرد تا برای آخرین بار همدم و دوست خود را نبیند، تا مدتها صدا و نگاه پر مهرش را از او دریغ میکند. پس برخلاف میلش، به کمک سارینام رفت و همراه او از کلبه خارج شد.
🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
Post #2994
152
- 🥰 1
- 🤯 1