#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۴۲
سارینام سر به زیر انداخته بود و نمیدانست چه جوابی بدهد که صدای نارلان را شنید.
- بس کن مادر! سارینام وظیفهای برا خدمت به من نداره. خودم ازش خواستم سر جاش بمونه تا خودم در رو باز کنم.
کنار او نشست و بوسهای روی موهایش زد.
- سارینام خیلی برام عزیزه و اجازه نمیدم کسی بهش بیاحترامی کنه. اگه خیلی به عزت من اهمیت میدی، همینجا بمون و از مردمی که میان پذیرایی کن.
زن سمت دخترش رفت و پایین پایش نشست. دست روی زانوان نارلان گذاشت و گفت:
- تو دخترمی، افتخار تو باعث سرافرازی ما میشه. الان تو عروس ارواحی، باید جایگاه خودت رو بشناسی و با کارهایی مثل باز کردن در شان خودت رو پایین نیاری.
چشمغرهای به سارینام رفت و ادامه داد:
- من مادرتم، وقتی یه زن دیگه اینجا هست، چرا من و خواهرات باید کاری بکنیم؟
نارلان دیگر طاقت حرفهای مادرش را نداشت. منطق مادرش با منطق خودش سازگار نبود و این باعث درگیریهای زیادی بین او و مادرش بود. سارینام تنها کسی بود که بدون قضاوتش به حرفهایش گوش میداد. تنها وقتی خود نارلان از تو کمک میخواست راهنماییش میکرد و با نصیحتهای مختلف آزارش نمیداد. حالا مادرش در مورد شان و جایگاه او داد سخن سر داده بود و باز آزارش میداد. دستش را بالا آورد تا مادرش را ساکت کند.
- مادر، من و تو هیچوقت با هم، همفکر و همدل نبودیم. تو روزهایی که ازت دلگیر بودم فقط سارینام پناهم میداد و به حرفا و غرغرام گوش میداد. حالا اومدی و در مورد جایگاه من و خودت حرف میزنی و انتظار داری کسی که از انجام امور خونه خودش عاجزه، پاشه و در رو، روی بازدیدکنندههای من باز کنه؟ هیچوقت چنین اجازهای نمیدم.
با دست به در اشاره کرد و سارینام را در آغوش گرفت.
- اگه قرار نیست کمک حال ما باشی، بهتره از اینجا بری و با حرفات بیشتر از این آزارمون ندی.
زن به سرعت بلند شد و دستش بالا رفت.
- نارلان...
- چی شده مادر؟ حقیقت اینقدر تلخه که شان من رو، چیزی که تا الان در موردش حرف میزدی، نادیده گرفتی و میخوای بهم سیلی بزنی؟
دست زن در هوا خشکید و به صورت برافروخته و خیس از اشک دخترش خیره ماند. نارلان ایستاد، به سمت پنجره رفت و گفت:
- برو مادر. برو، بودنت اینجا نه تنها بهم آرامش نمیده که موجب آزارم هم هست.
زن سری تکان داد و از کلبه خارج شد. عروس ارواح رو به خواهرش گفت:
- همراهش برو. میدونم این موضوع هم برای اون سخته، پس تنهاش نذار.
- پس تو؟
دستش را بالا برد و اشکهایش را پاک کرد. برگشت و لبخند زد.
- من تنها نیستم. پیش سارینامم. بعدش هم قرار نیست مردم تنهام بذارن. برو پیش مادر.
خواهرش لبان خندان نارلان را دید اما غم درون چشمانش چنان عمیق بود که از توان او خارج بود. میدانست الان بودنش کنار نارلان به او کمکی نمیکند پس سمت در رفت و لب زد:
- وقتی آرومتر شد، برمیگردم.
قبل از خارج شدن دختر، سه زن میانسال وارد کلبه شدند به نارلان احترام گذاشتند و یکنفرشان گفت:
- از ملاقات بانو خوشبختیم. ما از میان داوطلبین به عنوان ندیمههای بانو انتخاب شدیم.
- شمن سریع عمل کرده. فعلا اینجا کمک کنین تا شمن جایگاه رو آماده کنه.
- اطاعت بانو.
مردم قبیله از فرصت بودن ارواح در دهکده، استفاده کرده و در اولین فرصت به کلبه آتابین میآمدند تا پیشکشی بدهند و طلب برکت کنند. وقتی آسمان به سرخی گرایید، دوباره شمن و رئیس قبیله به کلبه سارینام آمدند.
- بانو، با تلاش تموم مردا و جوونای قبیله، جایگاه عروس ارواح آماده شده. میتونین قبل تاریک شدن هوا، به اونجا برین.
- بسیار خب، لطفا همراه ندیمههان بیرون منتظر باشین تا بیام.
وقتی جز او و سارینام کس دیگری در کلبه نماند، خود را در آغوش او انداخت و زمزمه کرد:
- ای کاش تا ابد میتونستم تو بغلت باشم.
سارینام موهای او را نوازش کرد و چیزی نگفت.
- حتی اگه واقعا همسری ارواح بشم، دلم برای بغلت تنگ میشه.
از آغوش او خارج شد، صاف ایستاد. لبخندی زد و سعی کرد اشکهایش را پس بزند.
- یادت باشه قول دادی برای مراسم بیای.
سارینام سری به تایید تکان داد و نارلان سمت در رفت.
- مراقب خودت و بچهت باش. واقعا دلم میخواست ببینمش و تو نگهداریش کمکت کنم.
دست سمت در برد که صدای سارینام متوقفش کرد.
- اگه دختر بودم اسم تو رو روش میذارم.
- باعث خوشحالی منه. اگه پسر بود چی؟
- تو بگو...
نارلان لحظهای فکر کرد و گفت:
- سایوان. اسمش رو بذار سایوان.
و قبل از اینکه سارینام چیزی بگوید، در را باز کرد و خارج شد.
🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
Post #2968
180
- 🔥 1
- 🥰 1
- 😢 1
- 🥱 1