TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2959 250
#معشوق_ارواح
#عشق‌و‌تباهی
#پارت_۴۱
- بانو، چرا اول پیش من نیومدین؟
چرخید و سه مرد را بالای سر خودشان دید. به شمن که سوال پرسیده بود، خیره شد. به یاد نداشت چه اتفاقی افتاده و برای چه کنار سارینام به خواب رفته است. اصلا چرا شمن و رئیس قبیله آن‌جا بودند؟
از جا برخواست و مقابل مردان ایستاد تا ببیند چه خبر است. به عادت اوقاتی که مضطرب یا هیجان زده بود، طره‌ای از موهایش را بر جلو کشید و میان انگشتانش به بازی گرفت. گیج بود و جوابی برای سوالاتش نداشت. جرات پرسیدن هم نداشت. چشمانش ناخودآگاه چرخید و به موهایی که در دست داشت خیره ماند. با دیدن رنگ موهایش، آن‌چه اتفاق افتاده بود را به یاد آورد. چشمانش را بست و سعی کردن از سقوطش جلوگیری کند اما تلو تلو خورد. شمن جلو رفت و بازویش را گرفت.
- بانو... حالتون خوبه؟
- خوبم. فقط به خاطر هیجان زیاد، ضعف کردم.
به آرامی بازویش را از دست شمن خارج کرد و صاف ایستاد. لایسین سمت آتابین چرخید و دستور داد:
- فورا برو و مقداری غذا بیار. نون گرم هم بیار.
ماهیگیر سریع چرخید و از کلبه خارج شد. شمن دوباره سمن نارلان چرخید و گفت:
- باید تو کلبه پدر و مادرتون می‌موندین اما حالا که به این‌جا اومدین، تا حاضر شدن سایبان‌ها و ندیمه‌هاتون، بهتره همین‌جا بمونین.
-هی عمیق کشید و ادامه داد:
- ارواح، امسال خیلی سریع انتخاب کردن. معمولا هم بهم خبر می‌دادن که قصد دارن عروس رو انتخاب کنن و فرصت داشتم ندیمه‌ها رو انتخاب کنم و بگم سایبان‌ها رو نصب کنن. حتی بعضی اوقات وسط روز، تو شلوغی انتخابشون رو اعلام می‌کردن. اما امسال...
دوباره آهی کشید و رو به نارلان گفت:
- البته شما نباید نگران باشین بانو. بهتون اطمینان می‌دم تا عصر همه چیز رو به نحو احسنت آماده کنم.
دختر سری به تایید تکان داد و منتظر ادامه حرف شمن ماند.
- شما می‌تونین تا اون موقع همین‌جا بمونین. عصر همراه مردم برای همراهیتون به اقامت‌گاه عروس میام.
- پس منتظرتون می‌مونم.
فالیاث قبل از این‌که به دنبال شمن، از کلبه خارج شود، گفت:
- به مادلا می‌گم با زنا براتون ناهار بیاره. لطفا برای فرزندمون هم دعای خیر کنین.
- بسیار خوب.
وقتی دو مرد از کلبه خارج شدند، نارلان روی تخت سقوط کرد و نالید:
- من نمی‌تونم این رو برا ده روز دیگه تحمل کنم. من می‌خوام آزاد باشم.
سارینام پشتش را نوازش کرد و با لحنی پر حسرت گفت:
- بهتره بهش عادت کنی. این ده روز تمرینن برا وقتی که همسر ارواح میشی. فکر نکنم اون‌جا بذارن هر کاری دوست داری بکنی.
- از همینش متنفرم. من رو چه به دستور دادن و به خدمت گرفتن بقیه.
تلخ خندید و به در نگاه کرد که دوباره باز شد و آتابین با ظرف غذا وارد شد.
- غذا رو از خونه شما گرفتم. مادرتون گفت قبل رفتنتون، بهتون سر می‌زنه.
سینی را جلوی آن دو روی تخت گذاشت و خودش کناری ایستاد. نارلان به او خیره شد و لب زد:
- چرا این‌قد رسمی حرف می‌زنی؟ خواهش می‌کنم حداقل شما دو نفر باهام مثل همیشه حرف بزنین.
مرد پشت سرش را خاراند و دهان باز کرد.
- اما شمن...
- بی‌خیال شمن. الان که این‌جا نیست که دعوات کنه. خواهش می‌کنم آتابین! نذار حس کنم شما دو تا رو هم از دست دادم.
ماهیگیر سر تکان داد و لبخند زد.
- باشه، پس وقتی تنهاییم باهات راحت حرف می‌زنم.
نارلان هم لبخند زد و به سینی غذا اشاره کرد.
- پس بیا با هم غذا بخوریم.
بعد از غذا، آتابین بلند شد و سمت در رفت.
- باید برم کمک پدر سارینام. از قبل بهش قول داده بودم برا ساخت قایق ارواح کمکش کنم. بتونم قبل اومدن شمن و بقیه، برمی‌گردم پیشتون.
ساعتی پس از رفتن آنتابین، در کلبه به صدا در آمد و نارلان حین باز کردن در غرلند کرد:
- کاش امروز رو می‌تونستم باهات تنها باشم.
سارینام خندید و دختر در را باز کرد. مادر و خواهر نارلان داخل شدند و مادرش رو به سارینام غرید:
- چرا اجازه دادی عروس ارواح در رو باز کنه؟ اگه کسی غیر از من پشت در بود چی؟ می‌خوای این‌جوری دخترم رو کوچیک کنی تا انتقام عروس نشدن خودت رو ازش بگیری؟

🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
  • 🔥 1
  • 🥰 1
More from @novelsorena
  1. Oct 4, 2026غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند... 📚کتاب «اندیشه‌های زرّین» 👤 ویلیام شکسپ…
  2. Oct 4, 2026حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو. و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو. هم خویش…
  3. Oct 2, 2026سوگواری بهایی است که بابت شجاعت دوست داشتن دیگران می‌پردازیم #مسئله ی مرگ و زندگی #اروین_ی…
  4. Oct 2, 2026تمام عمر کسی جز مرا عصا نشناخت به اژدها که بدل شد دگر مرا نشناخت به قدری عاجز و افتاده ام…
  5. Oct 2, 2026چرا باید برای یک گذرانِ سالم و ساده، خود را در بحران‌های دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟ #حسین_پن…
  6. Oct 1, 2026هوشنگ پس از کیومرث هوشنگ قهرمان پیروز تفرّد و خودیابی در شاهنامه است. او فرزند سیامک پسر ک…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →