TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2914 131
#معشوق_ارواح
#عشق‌و‌تباهی
#پارت_۳۸
کابیلا دیگر به دنیای انسان‌ها برنگشت تا زمان انتخاب عروس ارواح فرا رسید. این بار نوبت او بود تا عروس را انتخاب کند پس ناچار دوباره به دنیای انسان‌ها قدم گذاشت. بدون این‌که کسی متوجه حضورش شود، در میان کلبه‌ها گام برمی‌داشت و دختران تازه به بلوغ رسیده را از نظر می‌گذراند. هر چه بیشتر می‌دید، کم‌تر مشتاق انتخاب می‌شد تا بویی خوش به مشامش رسید. به اطراف نگاه چرخاند و منبع بوی شیرین را یافت.
دختری جوان و کشیده با مو‌های قیرگون و پوستی صدفی. دختر شادمان گام برمی‌داشت و مراقب بود تا محتوای ظرفی که حمل می‌کرد، بیرون نریزد. کابیلا دنبالش رفت تا محل اقامتش را پیدا کند. دختر جلو کلبه‌ای ایستاد و چند ضربه روی در آن نواخت.
- سارینام، خونه‌ای؟
- بیا داخل نارلان، در بازه.
دختر در را به داخل فشار داد و داخل کلبه شد. کابیلا هم قبل از بسته شدن در داخل خزید. درون اتاق چشم چرخاند و با دیدن نیبیل، پیشانیش به اخم نشست. بدون توجه به روح باد، سمت دختر جوان رفت و او را بررسی کرد.
- این یکی رو انتخاب کردی؟
- از هیچ‌کدومشون خوشم نیومد اما این با بقیه فرق داره.
به سمت نیبیل چرخید و پرسید:
- می‌شناسیش؟ چرا اومد این‌جا؟
- خاله‌زاده سارینامه. گاهی براش غذا میاره و تو کارای خونه کمکش می‌کنه.
از زمان ورودش به کلبه، در تلاش بود تا به زنی که نیبیل به او ترجیح داده بود و فرزند درون رحمش نگاه نکند. اما با این حرف روح باد ناخواسته به سارینام و‌ بعد شکم برجسته‌اش نگاه کرد. اخم‌هایش بیش‌تر در هم فرو رفتند و غرید:
- چکار کردی نیبیل؟ چرا انرژی ارواح این بچه این‌قدر قویه؟
- من کاری نکردم. فقط می‌تونم انرژیش رو نزدیک مادرش حبس کنم.
در حالی که با هم بحث می‌کردند، کارها و حرف‌های آن دو را هم زیر نظر گرفته بودند. دختر غذا را در ظرف مناسبی کشید و درون سینی برای سارینام آورد. کنار او روی تخت نشست و منتظر ماند تا زن غذایش را بخورد.
- کاش می‌ذاشتین خودم غذا بپزم یا کاری بکنم. این‌جوری خیلی تنبل میشم و بعد زایمان نمی‌تونم به کارام برسم.
ناراان دست روی شکم سارینام گذاشت. با حس حرکت بچه، لبخندی روی لبانش نشست و جواب داد:
- فعلا این وروجک کل انرژیت رو می‌گیره. وقتی هم به دنیا اومد، باز هم خودم میام کمکت می‌کنم. پس نگران تنبل شدنت نباش. خودم دوباره زرنگت می‌کنم.
ناگهان با گذر فکری از ذهنش، صورتش تیره شد اما خیلی زود دوباره چهره‌اش عادی شد و لبخند زد.
- کی به دنیا میاد؟ دوست دارم بدونم بچه‌ای که نمی‌ذاره از جات تکون بخوری چه شکلیه.
سپس مشتاقانه به چشمان سارینام خیره شد تا جواب او را بشنود. زن از دیدن شوق او خندید و آرام گفت:
- نزدیکه. قابله بهم گفته بعد جشن ارواح به دنیا میاد.
همین که این را گفت جلوی دهانش را گرفت و عذرخواهانه به نارلان نگاه کرد. گرد غم بر چهره دختر نشست و به دستش خیره شد. آرام لب زد:
- عیب نداره.‌ خودم خواستم بدونم.
دستش را بالا برد و چشمانش را پاک کرد. سرش را بلند کرد و خندید.
- پس بلافاصله بعد جشن، مستقیم میام پیشت تا خودم بچه‌ت رو بذارم بغلت.
سارینام هم خندید اما می‌دانست نارلان در تلاش است تا ذهنش را از روز جشن منحرف کند. می‌دانست دخترک از روز‌های آینده هراس دارد و هر کاری می‌کند تا به آن‌ها فکر نکند. هر چه خودش در این وقت سال شادمان بود و هیجان‌زده، نارلان به همان اندازه ترسیده و نگران بود. نارلان هنوز نامزدی نداشت اما دوست هم نداشت به ارواح بپیوندد. او عاشق زندگی به عنوان یک انسان بود برای همین فکر پیوند با ارواح او را می‌ترساند. به همین دلیل، هر سال نارلان افسرده و غمگین بود تا عروس ارواح انتخاب می‌شد و او نفس راحتی می‌کشید. سارینام او را بسیار دوست داشت و نمی‌خواست او را ناراحت کند اما از شوق به دنیا آمدن فرزندش، حساسیت دختر را فراموش کرده بود. بنابراین با تلاش نارلان همراه شد و خندید.
- پس قول دادی. خودت باید فرزندم رو از قابله بگیری و تو بقلم بذاری.
- قول می‌دم.
وقتی سارینام غذایش را تمام کرد، سینی را برداشت و ظرف‌ها را تمیز کرد. سپس سمت در رفت و گفت:
- من دیگه باید برم. قول دادم زود برگردم . همین الان هم حسابی دیر کردم.
- برو. من چیزیم نمیشه.
نارلان سمت در رفت و روح گیاهان هم دنبالش رفت که نیبیل گفت:
- کابیلا، اون روز، بچه هم به دنیا میاد. کمکم می‌کنی؟

🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
  • 🔥 1
  • 🥰 1
More from @novelsorena
  1. Oct 2, 2026سوگواری بهایی است که بابت شجاعت دوست داشتن دیگران می‌پردازیم #مسئله ی مرگ و زندگی #اروین_ی…
  2. Oct 2, 2026تمام عمر کسی جز مرا عصا نشناخت به اژدها که بدل شد دگر مرا نشناخت به قدری عاجز و افتاده ام…
  3. Oct 2, 2026چرا باید برای یک گذرانِ سالم و ساده، خود را در بحران‌های دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟ #حسین_پن…
  4. Oct 1, 2026هوشنگ پس از کیومرث هوشنگ قهرمان پیروز تفرّد و خودیابی در شاهنامه است. او فرزند سیامک پسر ک…
  5. Oct 1, 2026#بیکلام ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  6. Sep 30, 2026می‌گویم اما دردِ دل سربسته‌تر بهتر بغضِ گلوی مردها نشکسته‌تر بهتر... #حسین_زحمتکش ‌‌‌‌‌‌‌‌…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →