TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 312 subscribers
Post #2902 203
#معشوق_ارواح
#عشق‌و‌تباهی
#پارت_۳۷
پس از آن روز سارینام در کنار زن‌ها مشغول تهیه غذا می‌شد و آتابین به ماهیگیری یا تعمیر تور و قایقش مشغول بود. گاهی اوقات به نجاری رفته و در کارها به پدرزنش کمک می‌کرد. سارینام و مادرش هم برایشان غذا می‌بردند و همان‌جا ناهارشان را می‌خوردند.
نیبیل اما نمی‌توانست به او نگاه نکند. هر چند با کابیلا زوج شده بود، هنوز دل در گرو محبت سارینام داشت. هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست خود را از بند این محبت ممنوعه برهاند. بلاخره تصمیمش را گرفت.
پس از این‌که کابیلا دو فرزند با قدرت باد و گیاهان به دنیا آورد، به طور کامل در دنیای انسان‌ها ماندگار شد. هم‌چون تکه‌تی از وجود او، هر جا که می‌رفت، همراهیش می‌کرد. گاه باعث می‌شد همراه با ورود سارینام به جمعی، نسیمی کوتاه یا بادی ملایم بوزد. اوایل دیگران متعجب و از بادهای ناگهانی دلخور بودند اما کم‌کم به آن عادت کردند. حتی سارینام را نشان وزش باد خواندند.
نیبیل به هیچ‌کدام اهمیت نمی‌داد و منتظر فرصت بود. منتظر شب‌هایی که آتابین قصد عشق‌بازی با سارینام را داشت. در آن شب‌ها او وارد جسم مرد جوان می‌شد و بدون آگاهی آن دو، در رابطه‌شان سهیم بود. وقتی نشانه‌های بارداری در زن پیدا شدند، او دیگر به آتابین نگاه هم نکرد و چه رسد به تسخیر وجودش. در عوض تمام توجه خود را به سارینام و کودک درون رحمش معطوف کرد. هر از چند گاهی، دست بر شکم زن می‌گذاشت و کودک را با قدرت خویش تغذیه می‌کرد.
کابیلا که از غیبت طولانی نیبیل به ستوه آمده بود، به دنبالش آمد. وقتی متوجه اتفاق رخ‌ داده شد، روح باد را به بیرون دهکده کشاند و سر او فریاد زد:
- هیچ معلومه داری چه غلطی می‌کنی؟
- به زنی که دوست دارم یه بچه دادم.
- یه بچه...؟ فقط یه بچه...؟ تو یه بچه ممنوعه درست کردی.
کمی دور خودش چرخید. روی لباسش مدام خارهای تیز و تهدید آمیز ظاهر و ناپدید شد. گویی با خودش صحبت می‌کرد:
- چه آدما و چه بقیه ارواح متوجه‌ش بشن، سعی می‌‌کنن به نفع خودشون ازش استفاده کنن.
ایستاد و به سمت نیبیل هجوم برد و چند خار به سمتش پرتاب کرد. خار‌ها از میان بدن نیمه شفاف روح گذشتند و بر زمین افتادند. هر چند اخم ظریف روی پیشانیش حکایت از دردش داشت. کابیلا ادامه داد:
- تو یه بچه به زن مورد علاقه‌ت ندادی، یه ابزار ساختی که هر کسی می‌تونه ازش استفاده کنه.
- نگران نباش، من نمی‌ذارم اون یه وسیله بشه. کاری می‌کنم که تو سن مناسبش خودش تصمیم بگیره.
کابیلا آرام گرفت و لباسش دوباره سرسبز و پر گل شد‌.
- تو... تو... منظورت... چیه؟
بعد چشمانش را ریز کرد و به سوسوی قدرت آنابیل خیره شد.
- نیبیل تو... قدرتت...
- کابیلا خوب فکر کن. فرزند دو رگه برای ارواح سود زیادی داره. به قول تو یه ابزار قدرتمنده. اما چرا هیچ‌وقت روحی با یه انسان رابطه برقرار نکرده تا یه دورگه بسازه؟ حتی از داشتن ارتباط عاطفی با انسان‌ها منع شدیم؟
آنابیل دستانش را از هم باز کرد و قدرتش را فرا خواند. تند بادی کابیلا را در بر گرفت و چند برگ از لباسش جدا کرد اما آزار دیگری به او نرساند. لبخند تلخی بر لبان روح باد نقش بست و خود جواب داد:
- جوابش الان رو به روته. قدرت من به سرعت داره تخلیه می‌شه. اون تند باد الان نصف قدرت من رو داخلش داشت‌.
- ام... امکان... نداره...
نیبیل سمتش رفت و گونه او را لمس کرد.
- از دست دادن قدرت و بعد ناپدید شدن، تاوان رابطه داشتن با یه انسانه. برای همین ارواح از داشتن رابطه عاطفی با انسان‌ها منع شدن‌
چرخید و پشت به کابیلا کرد و سمت دهکده راه افتاد.
- من نمی‌تونم جلوی تخلیه قدرتم رو بگیرم اما می‌تونم کمیش رو به سمت اون بچه بفرستم. نیمه روح اون باید کاملا خالص باشه.
روح گیاهان ناگهان حرکت کرد و بازوی او را گرفت.
- با من برگرد نیبیل. اون‌جا می‌توتی خودت رو درمان کنی یا سرعت از دست دادن قدرتت رو کم کنی.
- نه. من فقط تا تولد اون بچه فرصت دارم و می‌خوام تا آخرین لحظه کنارش باشم.
بازویش را آزاد کرد و در میان بادی که تازه وزیدن گرفته بود، ناپدید شد اما صدایش را به گوش کابیلا رساند.
- متاسفم کابیلا اما من لیاقت عشق و احترام تو رو نداشتم. فقط امیدوارم وجود فرزند دورگه من رو یه راز نگه داری.
روح گیاه خواست دنبالش برود اما پشیمان شد. نیبیل به وضوح او را از خود رانده بود. واضح‌‌تر از همیشه. روح باد مرگ در کنار یک زن فانی و فرزند دورگه‌اش را به بودن و پادشاهی در سرزمینش ترجیح داده بود.
هر چه دوست داشت آن بچه را نابود کند و مادرش را شکنجه دهد اما خواسته آخر آنابیل و عشقی که به او داشت، مانع او می‌شد. آهی کشید و به برگ‌های پژمرده‌ای که از لباسش می‌افتاد نگریست. با خود زمزمه کرد.
- اون لیاقت نابودی خودم رو نداره.
سپس لباسش از هم گسست و او به سرزمین ارواح برگشت.

🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
  • 🔥 1
  • 🥰 1
  • 😢 1
More from @novelsorena
  1. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  2. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  3. Sep 25, 2026Post #6312
  4. Sep 25, 2026مشکل این دنیا این است که احمق ها از خود مطمئن، مانند خروس های حیاط مغرور هستند؛ در حالی که…
  5. Sep 25, 2026👤 سنت آگوستین ما انسان‌ها ضعیف‌تر از آنیم که حقیقت را تنها با عقل و منطق خود کشف کنیم. #ف…
  6. Sep 23, 2026بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشک…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →