TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 311 subscribers
Post #2899 125
نادر شاه
نور الله لاوردی
پسر شمشیر
قسمت سیزدهم

نادر با سه هزار تن از سربازان خود ، دژ قندهار را در محاصره گرفت و در پاسخ به پیشنهاد فرماندهان لشگر خود مبنی بر اینکه بداخل دژ بتازند گفت ، روباه خود در تله افتاده و نیازی به جنگیدن نیست ، اشرف هر روز بر بالای برج و باروی دژ می رفت ، او بخوبی متوجه استحکامات و موقعیت طبیعی دژ و دیواره های بلند ان بود و با گماردن مردان جنگی خود ، هر لحظه انتظار حمله نادر و یارانش را می کشید تا با استفاده از برتری طبیعی دژ ، انتقام شکست های تلخ قبلی خود را از نادر بگیرد ، ولی روزها در پی هم سپری می شد و از حمله نادر به دژ ، هیچ خبری شنیده نمی شد ، پس از بیست روز از محاصره ، کم کم آثار کمبود آذوقه و دیگر مایحتاج ساکنان دژ ، نمود بیشتری می یافت ، به همین انگیزه ، کدخدای دژ برای چاره اندیشی بهمراه چند تن از بزرگان دژ و یکی از پسرانش به دیدار اشرف رفت.

اشرف بجای دلجوئی از مردم دژ ، دستور بازداشت پسر کدخدا و چند نفر همراه وی را صادر کرد و سپس به سربازان خود دستور داد پس انداز خواربار ساکنین دژ را ضبط کرده و منبعد ، روزانه فقط به اندازه بخور و نمیر به ساکنین دژ بدهند ، این رفتار اشرف موجب خشم اهالی و ساکنین شده بود ولی در مقابل اشرف چاره ای جز سکوت و خاموشی نداشتند ، اشرف به این هم بسنده نکرد و مخفیانه و با خباثت تمام ، عده ای از سربازان خود را مامور کرد ، روزانه ده الی پانزده نفر از ساکنین دژ را در نقاط خلوت ، بطور پنهانی کشته و سر به نیست کنند و یا از بالای ارتفاعات منطقه به پائین قلعه پرتاب کنند تا خود و سربازانش ، دچار کمبود آذوقه نشوند.

حدود یکماه از محاصره دژ گذشته بود ، شبی از شبها که نادر در چادر خود سرگرم رایزنی با سردارانش بود به وی خبر دادند کدخدای ده بهمراه چهار تن از همراهانش درخواست ملاقات با نادر را دارد ، با اجازه نادر ، کدخدا به چادر او آمد و پس از پرسش نادر مبنی بر علت حضور وی در آنجا و چگونگی آمدن پنهانی اش در آن شب تار و سیاه ، با وجود نگهبانان بی شمار اشرف بر بالای دژ ، در حالیکه به پای نادر افتاده بود با ناله و زاری گفت:

پدران‌ ما سالهاست که ساکن این دژ بوده اند و راهی مخفی در این دژ وجود دارد که بجز من و چند نفر دیگر ، هیچکس به آن آگاه نیست و امشب نیز مخفیانه به نزد شما آمده ام تا ما را از شر اشرف افعان خلاصی داده و برهانید ، نادر به کدخدا گفت ، من ابتدا باید مطمئن شوم که حیله و نیرنگی در کار شما نباشد ، کدخدا که عدم اطمینان نادر را احساس می کرد گفت ، من برای ضمانت صداقت گفتارم با شما ، پسران و برادرانم را با خود آورده ام تا صدق گفتارم را نزد شما به اثبات برسانم ، آنها را نزد خود بعنوان گروگان نگهدارید ، اگر نیرنگی از من مشاهده کردید ، خون هر چهار نفرشان بر شما مباح و حلال خواهد بود ، نادر با دقت در چهره های همراهان کدخدا که همه آنها شبیه خودش بودند اظهارات وی را حمل بر صحت کرده و طبق معمول که هیچگاه ، حتی به اندازه ثانیه ای، وقت را تلف نمی کرد پانصد نفر از سربازان زبده سپاه خود را گزینش کرده و طبق رویه همیشگی اش ، پیشاپیش آنان با راهنمائی کدخدا ، از راه های پر پیچ و خم کوهستان و راههای زیر زمینی ، بدنبال وی براه افتاد.

در درون دژ قندهار ، اشرف که می دانست اگر نادر می توانست به داخل دژ بتازد تا کنون جنگ را آغاز کرده بود با خیالی آسوده مشغول عیاشی و زنبارگی بود ، از یکطرف نادر در حال بالا آمدن از کوه و پس از آن ، از درون راهروهای زیر زمینی در حال نزدیک شدن به اشرف بود و از طرف دیگر ، اشرف افغان در روی زمین و در بهترین خانه دژ ، بساط عیش و نوش گسترده بود ، دیدبانهای اشرف نیز که بر بالای برج ها و ستیغ صخره های تیز و کمینگاهها به نگهبانی مشغول بودند در آن شب تاریک ، وقوع هیچ خطری را احساس نمی کردند و با آسودگی تمام ، یا به خواب رفته بودند و یا خود را مشغول کاری کرده بودند ، غافل از اینکه خطر ، مانند ماری گزنده و زهرآگین ، خزنده و آرام از زیر پای آنان ، در حال نزدیک شدن بود.

سرانجام نادر و سپاهیانش با راهنمایی کدخدا ، به پایان راه زیر زمینی رسیدند و کدخدا ، درب خروجی راه مخفی زیر زمینی را که دو متر بالای سرشان بود و از داخل خانه کدخدا سر در می آورد را گشود ، نخستین سربازی که از راه زیر زمینی بیرون آمد ، نادر و پس از آن ، سرداران فدائی او بودند ، بدنبال آنها ، سربازان یکایک خود را بالا کشیده و با شمشیرهای کشیده در سکوتی محض ، منتطر فرمان نادر شدند ، اندک اندک زیر زمین و اتاق ها و حیاط خانه بزرگ کدخدا ، مملو از سربازان نادر شد در خانه کدخدا چند نفر از دوستان وی ، منتطر ورود نادر بودند تا با راهنمایی و هدایت وی به نقاط حساس و سکونت گاههای اشرف و سردارانش ، هر چه زودتر ، شر اشرف را از سر خود کوتاه کنند ، باری نادر با راهنمایی آنان ، سربازان خود را به چند قسمت تقسیم نموده تا
  • 👍 1
  • 🔥 1
More from @novelsorena
  1. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  2. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  3. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  4. Sep 25, 2026Post #6312
  5. Sep 25, 2026مشکل این دنیا این است که احمق ها از خود مطمئن، مانند خروس های حیاط مغرور هستند؛ در حالی که…
  6. Sep 25, 2026👤 سنت آگوستین ما انسان‌ها ضعیف‌تر از آنیم که حقیقت را تنها با عقل و منطق خود کشف کنیم. #ف…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →