#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۳۶
ارواح از ابتدای مراسم در آسمانِ بالای دریا جمع شدند و منتظر به آتش کشیده شدن قایق بودند. آنابیل اما به مردم جمع شده خیره بود. چنان محو تماشای انسانها بود که دیگر ارواح هم متوجه شدند. روح آب گفت:
- آنابیل، میون آدما دنبال چی میگردی؟
- هیچی.
سپس چشم از ساحل گرفت و به قایق خیره شد. روح گیاهان کنار او رفت و آرام زمزمه کرد:
- حیف که سنش گذشت وگرنه سال دیگه اون رو انتخاب میکردم.
آنابیل به او خیره شد. درون چشمانش گویی تندبادی جریان داشت.
- کابیلا، بهت هشدار میدم؛ باهاش کاری نداشته باش.
کابیلا سرش را به گوش او نزدیک وبازویش را نوازش کرد و جواب داد:
- آروم باش وگرنه طوفان رو به دریا میاری. اگه قول بدی همراه من باشی، کاری با اون دختر ندارم. حتی اگه بخوای باهاش هم همبستر بشی.
- قول میدی؟
- قول میدم. اگه از حرفم برگردم، بدنم خشک و پودر میشه.
آنابیل پلک زد و طوفان چشمانش آرام شد. آرام گفت:
- باشه. وقتی برگشتیم من و تو زوج میشیم. ولی تو حامل فرزندانمون خواهی بود.
کابیلا خندید و گلهای تاجش شادابتر شد و عطری خوشبو فضا را پر کرد.
- قبوله. من غیر این چیز دیگهای نمیخوام.
وقتی آتش قایق را در برگرفت، کابیلا دست آنابیل را گرفت و به سمت قایق رفت.
- بیا بریم. غذا آماده است.
***
پس از پایان خوانده شدن اوراد و اذکار و فرو رفتن قایق درون آب، مردم به هلهله و شادی پرداختند. سرینام و آتابین، لبخندی به هم زدند و سمت خانوادههای خود رفتند. لحظاتی بعد، خانواده پسر پیش خانواده دختر رفتند و همراه هم نزد شمن رفتند. پدر آتابین جلو رفت و گفت:
- شمن، پسرم اصرار داره تا امشب با نامزد خودش ازدواج کنه و شب رو در آغوش همسرش به صبح برسونه.
لایسین سمت خانواده سرینام نگاه کرد و نظر آنها را جویا شد. پدر سرینام جواب داد:
- دختر من هم راضیه و بیتاب شوهرشه.
شمن دست هر دو را گرفت و جلو برد تا میان جمعیت قرار گرفتند. مردم شادیشان را متوقف کردند تا صحبت شمن را بشنوند. لایسن دست آن دو را تا موازات زمین بالا آورد و گفت
- امشب، در جشن عروس ارواح، آتابین پسر ماهیگیر تمایل خودش رو برای یکی شدن با سرینام دختر نجار، ابراز کرده و سرینام هم پذیرفته.
سپس دستانشان را در هم گذاشت و درون دستان خود نگه داشت.
- پس از این لحظه به بعد، من این دو نفر رو زن و شوهر اعلام میکنم. باشد که در پناه ارواح زندگی خوشی داشته باشند و فرزندان زیادی برای قبیله به دنیا بیارن.
وقتی دستان آن دو را رها کرد، مردم فریاد زدند:
- در پناه ارواح باشید.
سپس دوباره به هلهله و شادی پرداختند. یک به یک جلو آمدند و به آن دو تبریک گفتند. ساعتی بعد، آتابین دست سرینام را کشید و به سمت دهکده برد. یک راست سمت کلبه تازه ساخت خود و سپس اتاق خواب رفت. سرینام را روی تخت نشاند و کنار گوشش زمزمه کرد:
- سالها منتظر این لحظه بودم و الان مثل تشنهایم که به آب رسیده. امشب فکر خوابیدن رو از سرت بیرون کن.
سرینام خندید و لبان آتابین را نرم بوسید. زمرمه کرد:
- حالا کی خواست بخوابه...
***
☕️…❄️⚜@novelsorena⚜❄️…☕️
Post #2883
160
- 🔥 1
- 🥰 1