«سریع برو سر اصل مطلب»
اگر موسیقی کمی سنتیتر را با موسیقی این روزها مقایسه کنید، دقیقاً متوجه منظوری که از نوشتن این قسمت داریم، خواهیم شد.
موسیقی سنتی، شنوندۀ صبورش را برای چندین و چند دقیقه معطل نگه میداشت تا خواننده به خودش بیاید و قدری نغمه سر دهد؛ اما موسیقی جدید از حال و هوای کمطاقت شنوندهاش خبر دارد و با کمترین میزان موسیقی بیکلام، به سراغ کلام میرود.
نویسندههای حرفهای هم با کتابهایشان چنین کاری میکنند. برای گفتن آنچه باید گفته شود، زیاد این پا و آن پا نمیکنند و برگههای اضافی از کتاب را نمیسوزانند تا خواننده را به وجد بیاورند.
نویسندۀ حرفهای میداند که خواننده منتظر سورپرایز شدن روی کاغذ نیست و حال و حوصلۀ دویدن دنبال افکار نویسنده را ندارد تنها به این امید که یک جایی پشت سر نویسنده بایستد و در جایش میخکوب شود.
چون خواننده هوشمندتر از آن است که نتواند زودتر از موعد حدس بزند که چه بر سر داستان خواهد آمد و هم اینکه اصلاً دلیلی برای این دویدن نمیبیند.
خوانندۀ امروزی بهسادگی افسار ذهنش را به دست نویسنده نمیدهد. ناخودآگاه ترجیح میدهد قدری روی متن کنترل داشته باشد و از همان ابتدا بداند که این متن قرار است او را به کدام وادی ببرد و با چه چیز مواجه شود.
وقتی این کتاب (ملت عشق) را به دست میگیرید انتظار دارید با یک رازآلودگی مبهم و چندوجهی مواجه شوید. جالب است که نویسنده هماندم، در قسمت مقدمۀ کتاب، یکی از مهمترین بخشهای آن را لو میدهد: (متن بالا)
شاید به نظر خیلی تعجبآور بیاید که وقتی مقدمه را میخوانیم به دل داستان وارد شویم و در ادامه کمکم خودمان را از دل داستان بیرون بکشیم و باقی زندگی شخصیت اصلی را تماشا کنیم.
اما این هنرمندی و چیرهدست بودن نویسنده را میرساند که با روحیۀ خوانندهاش، هر که میخواهد باشد و از هر کجای زمین، آشنایی دارد و ترجیح میدهد داستانش را به این بهانه زیباتر کند.
#یک_جرعه_نویسندگی
☕️…❄️⚜@novelsorena⚜❄️…☕️
Post #2875
177
ناول سورنا | SORENA NOVEL «اللا به شکلی غیرمنتظره عاشق شد. عاشق مردی که اصلاً فکرش را هم نمیکرد و بههیچوجه انتظارش را نداشت. آن دو نه در یک شهر زندگی میکردند و نه حتی در یک قاره. حتی اگر هزاران کیلومتر فاصله را میانشان در نظر نگیریم، شخصیتهایشان هم خیلی با هم فرق داشت. انگار…
- 👍 1
- 🔥 1