TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 311 subscribers
Post #2869 166
#معشوق_ارواح
#عشق‌و‌تباهی
#پارت_۳۵
لبان سرخ و گوشتین او از هم باز مانده بودند و کلمات بی‌صدا از میانشان خارج می‌شد. پره‌های دماغش کاملا باز شده بودند و به شدت تلاش داشتند هوا را به درون بدن پسر برسانند. دو پلک چشمان سیاهش تا آخرین حد ممکن از هم فاصله گرفته بودند تا مانع دیدش نشوند.
حالت پسر، نگرانیش را بیشتر کرد. دست لرزانش را بلند کرد و بر گونه ملتهب پسر قرار داد.
- آتابین، حالت خوبه؟ چرا هیچی نمیگی؟
دست بزرگ و قدرتمند پسر روی دست سرینام قرار گرفت و نامطمئن پرسید:
- چیزی که گفتی واقعیه؟
سرینام به تایید سر تکان داد. آتابین باز پرسید:
- مگه آرزو نداشتی عروس ارواح بشی؟
لبخند محزونی بر لبان دختر نشست و گفت:
- داشتم، اما ارواح من رو لایق ندونستن. امسال بیست ساله شدم و آخرین فرصتم رو از دست دادم.
قطره اشکی از چشمش چکید. سر بلند کرد و خیره در چشمان نامزدش ادامه داد:
- اما نمی‌خوام فرصت با تو بودن رو حتی برای یه شب از دست بدم. من رو قبول می‌کنی؟
آتابین کمی خم شد و سبد درون دستش را زمین گذاشت. سبد محبوبش را هم گرفت و کنار دیگری قرار داد. ایستاد و دست او را رها کرد. شانه‌هایش را محکم گرفت و گفت:
- حتی اگه خودت پیشقدم نمی‌شدی، دیر یا زود با اجازه شمن و پدرت تو رو به کلبه‌م می‌بردم.
سپس خم شد و بر لبان سرخ و داغ معشوقش بوسه‌ای نشاند. دختر دیگر که جلوتر بود برگشت تا دلیل تاخیرشان را بیابد و با دیدن بوسه آن دو غافلگیر شد. پس از لحظه‌ای، بلند خندید و باعث شد بوسه را تمام کنند. سرینام دوید و خود را به دوستش رساند. ضربه‌ای به بازوی او زد که باعث شدت گرفتن خنده‌اش شد. پسر هم هر دو سبد را برداشت و به دنبالشان راه افتاد. بی‌خبر از چشمانی ناپیدا که تمام اتفاقات را نظاره کرده بود.
***
صدایی در فضا پیچید و پرسید:
- چشمت رو گرفته آنابیل؟ پس چرا نشانه‌گذاریش نکردی؟
- به تو ربطی نداره؟
چند شاخه گل دور افتاده بزرگ‌تر شدند و به هم پیچیدند تا به شکل زنی زیبا با تاجی از گل‌های بهاری تبدیل شد. به رو به رویش خیره شد و گفت:
- این‌جوری نباش آنابیل. تو سرزمین ارواح خواهان زیاد نداری. فقط کافیه بخوای تا هر روحی تبدیل به حامل وارث تو بشه.
پیکری شفاف مقابلش شکل گرفت. نسیم قوت گرفت و تبدیل به بادی شدید شد. چنان شدید که گیاهان روی لباس زن را پراکنده کرد.
- تو کار من دخالت نکن، کابیتا و به اون دختر کاری نداشته باش.
سپس پیکر از هم پاشید و باد درون دشت فرو نشست.‌ زن به مسیر رفتن او نگاه کرد و غرید:
- آنابیل احمق. نمی‌فهمی هم خودت، هم اون رو نابود می‌کنی.
گیاهان بدنش کوچک‌تر شدند و به اندازه قبلشان باز می‌گشتند. اما شادابی و طراوت خود را از دست دادند. با صدای آهی بلند، باقی‌مانده گل‌ها بر روی زمین افتادند و کامل پژمردند.
***
صبح روز بعد، سرینام بدنش را شست، لباس مرتبی بر تن کرد و از کلبه‌شان خارج شد. خرامان به سمت محل جشن راه افتاد. شمن لایسن شب گذشته سبدها را تحویل گرفت و گل‌ها را تبرک کرد. سپس امروز صبح دوباره به او و بقیه دختران تحویل داد. بعد از آن، شمن همراه رئیس قبیله به سمت محل اسکان عروس ارواح رفت تا او را به قربانگاه راهنمایی کند.
ساعتی بعد عروس ارواح به جمعیت نزدیک شد و در دو طرف او شمن و رئیس قبیله ایستاده بودند. ندیمه‌های میانسالش هم از عقب، طبق‌های هدایا را حمل کرده، دنبالشان می‌آمدند. وقتی عروس ارواح از جلو سرینام و دوستانش گذشت، دست درون سبد بردند و هر کدام مشتی گل بر سرش پاشیدند. لبان سرینام خندان بود اما قطره اشکی از چشمش چکید. زمزمه کرد:
- کاش من جای تو بودم.
عروس سخنش را شنید و لحظه‌ای ایستاد و نگاهی گذرا به او انداخت. سپس با تذکر شمن به سمت قایق راه افتاد. وقتی عروس ارواح و ندیمه‌هایش در قایق نشست و داروی شمن را نوشیدند، آتابین با دیگر پسران جوان جلو رفت و بسته‌های هیزوم را به شمن و رئیس قبیله داده تا درون قایق،اطراف دختر جوان و زنان بچینند. سپس سرینام و دیگران جلو رفتند. زانو زدند و سبدها را به شمن تحویل دادند. لایسن گل‌ها را درون قایق پخش کرد و سپس به پسران اشاره کرد تا قایق را به دریا بسپارند. چون رئیس قبیله خود جوان بود و فرزندی نداشت، شمن با قرعه کماندار را انتخاب کرد.
وقتی قرعه به نام آتابین افتاد، آه حسرت از دهان دیگران خارج شد و چشمان سرینام و پدر و مادر آتابین با غرور درخشیدند. آتابین جلو رفت و تیر و کمان را از لایسن تحویل گرفت. تیر را در زه کمان گذاشت و منتظر ماند تا شمن پیکان را به آتش بکشد. سپس زه کمان را تا انتها کشید و رها کرد. تیر به بالای کپه‌ی هیزوم برخورد کرد و در کم‌ترین زمان ممکن قایق غرق آتش شد.
***

☕️…❄️⚜@novelsorena⚜❄️…☕️
  • 🔥 1
  • 🥰 1
More from @novelsorena
  1. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  2. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  3. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  4. Sep 25, 2026Post #6312
  5. Sep 25, 2026مشکل این دنیا این است که احمق ها از خود مطمئن، مانند خروس های حیاط مغرور هستند؛ در حالی که…
  6. Sep 25, 2026👤 سنت آگوستین ما انسان‌ها ضعیف‌تر از آنیم که حقیقت را تنها با عقل و منطق خود کشف کنیم. #ف…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →