#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۳۴
دختر جوان خرامان در دشت گل قدم زد، با دقت گلها را از نظر گذراند و با دقتی وسواس گونه بهترین شکوفهها را از ساقه جدا کرده و داخل سبد درون دستش قرار داد. لحظهای از حرکت ایستاد و به گوی سرخ و آتشین در حال غروب چشم دوخت. سرش را پایین انداخت و گلهای چیده شده را از نظر گذراند. فردا روز جشن ارواح بود و شمن از او خواست، برای عروس ارواح و مراسم گلهای تازه و مناسب بچیند. دوباره سر بلند کرد و محل خورشید در آسمان را نگاه کرد. هنوز مدتی تا غروب آفتاب وقت داشت. پس شروع به زمزمه آوازی زیر لبانش کرد و چند گل دیگر چید. دست برد تا آخرین گل را بچیند که شنید دختری صدایش میکند.
- سرینام... سرینام...
چرخید تا دختر را ببیند و جواب داد:
- چی شده؟
او دستش را بلند کرد و آسمان را نشان داد:
- خورشید داره غروب میکنه. باید برگردیم.
سرش را سمت گل برگرداند و کوتاه جواب داد:
- باشه، بزار این یکی رو هم بچینم بعد برمیگردیم.
وقتی نگاهش به گل افتاد، متوجه شد انگشتانش ناخواسته گل را له و چند گلبرگش را جدا کرده بودند. چشمانش را با غم بست و با صدایی لرزان و پر خشم گفت:
- ببین چکار کردی؟ حواسم رو پرت کردی و گل رو خراب کردم.
دختر دیگر خندید و جواب داد:
- ببخشید. نمیخواستم حواست رو پرت کنم اما واقعا دیر شده.
سرینام نقس عمیقی کشید و بدون حرف همراه دختر برگشت. چهرهاش گرفته و ناراحت بود و دوستش از این بابت شرمنده بود. برای عوض کردن حال و هوای او، ضربهای آرام به پشت کمرش زد و لبخند زنان گفت:
- تو اونقدر گلها رو دوست داری که گاهی اوقات فکر میکنم که باید روح گیاهان به دنیا میاومدی نه یه انسان.
با شنیدن این حرف، لبخند کوچکی روی لبان سرینام نقش بست و برق کوتاهی در چشمانش درخشید. نسیم موهایشان را به هم ریخت و آرام پرسید:
- به نظرت ارواح، عروس رو واقعا به سرزمین خودشون میبرن؟
دختر جواب داد:
- شمن و مسنترا که اینجوری میگن.
اخمی به پیشانیش نشاند و جدی پرسید:
- حالا منظورت از این حرف چیه؟
لبخند روی لبان سرینام عمیقتر شد و جواب داد:
- فقط اگه واقعیت داشته باشه، دلم میخواست من امسال عروس ارواح میبودم.
آهی کشید و به رقص گلها همراه باد خیره شد. و زمزمه کرد:
- عروس ارواح خیلی خوشبخته که میتونه همبستر یکی از اربابانمون بشه.
برای لحظه کوتاهای گمان کرد، پیکری شفاف و بیثبات را دیده که گلهای دشت را به بازی گرفته است. فرد به او خیره بود و میتوانست از میان جسمش، گلهای پشت سرش را ببیند. موهایش در پشت سرش تاب میخوردند و لباسش موج بر میداشت. به محض پلک زدن، پیکر ناپدید شد. گمان کرد به خاطر علاقهاش به ارواح، یکی از آنها را تصور کرده است.
نگاه از دشت گرفت و در سکوت همقدم با دوستش به راه افتاد.
در میانه راه پسر جوانی را دیدند که مرتب دستانش را به هم میمالد، عرض جاده را طی میکند و هر بار در وسط مسیر ایستاده و به دشتگل خیره میشد. با دیدن سایه آن دو، چهرهاش باز شد و لبخندزنان به استقباشان رفت. وقتی به هم رسیدند، پسر دست جلو برد تا سبدهای دو دختر را بگیرد. سرینام سبدش را به خود نزدیکتر کرد و پرسید:
- اینجا چکار میکنی؟ مگه نباید با بقیه پسرا هیزم جمع کنی؟
پسر ناامید دستش را انداخت و گفت:
- جمع کردیم. دیدم هنوز بر نگشتین، نگران شدم. اومدم اینجا وایسادم تا برسید.
سرینام سر پایین انداخت و دختر دیگر در حالی که سبدش را به پسر تحویل میداد، خندید و جواب داد:
- در اصل اومدی دنبال سرینام. من هم مزاحم قرار عاشقانهتون هستم.
سر پسر هم پایین افتاد و صورت هر دو سرخ شد. صدای خنده دختر بلند شد و جلوتر به راه افتاد. آن دو نامزد بودند و پسر قصد داشت، در صورت موافقت سرینام، فردا شب، موقع جشن از شمن درخواست کند آن دو را زوج معرفی کند. هر چند چون میدانست، نامزد محبوبش سودای عروس ارواح شدن را در سر داشت، در بیان خواستهاش تردید داشت. کنار هم به دنبال دختر خندان راه افتادند. ناگهان سرینام ایستاد و آرام و زمزمهوار لب گشود:
- اگه میخوای، به پدرت بگو بعد مراسم از شمن بخواد، ازدواجمون رو رسمی کنه.
صورتش از حرارت میسوخت و مطمئن بود به شدت سرخ شده است. حالا از هوای نسبتا تاریک غروب ممنون بود که قرمزی صورتش را تا حدی پوشانده است. قلبش در انتظار پاسخی از سمت نامزدش از تپیدن باز ایستاده بود. حتی نفس هم نمیکشید، مبادا صدای تنفسش مانع از شنیدن صدای پسر شود. سکوت مخاطبش که طولانی شد، قلبش دیوانهوار به قفسه سینهاش میکوبید و تمنای رهایی داشت. قفسه سینهاش سریع و بدون توقف بالا و پایین شد. عرق سرد از تیره پشتش پایین رفت و او را به لرز انداخت. آرام سر بلند کرد تا پسر را ببیند.
☕️…❄️⚜️@novelsorena⚜️❄️…☕️
Post #2838
152
- 👍 1
- 🔥 1
- 🥰 1