نادر شاه
نویسنده: نورالله لارودی
پسر شمشیر
قسمت هفتم
صبح روز بعد نادر و دو نفر از یارانش که از آن مهلکه جانکاه، جان بدر برده بودند و با زخم های ریز و درشتشان کنار آمده بودند؛ با طلوع خورشید از خواب برخاستند، یاران نادر مشاهده کردند که فرمانده شان زودتر از آنان از خواب برخاسته ولی بدون اینکه کلامی بگوید در اندیشه ای سخت فرو رفته و هیچ توجهی به آنان ندارد، آنان که حاضر بودند تمام هستی شان نابود شود و خاری به پای نادر نرود با تعجب به نادر می نگریستند و پیش خود تصور می کردند خطائی از آنان سر زده که باعث بی اعتنائی نادر به آنان شده.
نادر که افکار دوستان باوفایش را خوانده بود با مهربانی دستی بر شانه آنان زده و آنان را از اشتباهشان بیرون آورد.
سپس، هر سه نفر با احتیاط تمام بسوی ابیورد به راه افتادند. دوستان نادر در طول مسیر متوجه شدند نادر، نادر دیروز نیست و بشدت ساکت و غرق در تفکرات خود است. یکی از آنان به دیگری گفت ممکن است که فرمانده عزیز ما بخاطر حوادث هولناک شب پیش مبتلا به بیماری بُهت (بیماری روحی ، که بعلت حوادث بسیار ناگوار و یا ترس بیش از حد برای انسان رخ می دهد و یکی از علائم آن سکوت است) شده باشد.
احوالات نادر به همان صورت تا رسیدن به ابیورد ادامه پیدا کرد. نادر و یارانش زخم های خود را مداوا و پس از چند روز اندکی از سلامتی خود را بازیافتند ولی نادر به همان حالی بود که بود. ساکت و غرق در تفکر و بقول شعراء سر در گریبان.
در یکی از روزها، طاقت یاران نادر طاق شد و صبرشان به سر آمد، بهمین خاطر به سرای نادر آمده و با خواهش و التماس از نادر خواستند علت تغییر روحیه خود را برای آنان بازگو کند. نادر باز هم چیزی نگفت، یکی از دوستان نادر که در اسارت همراه نادر و مادرش بود او را به جان مادرش قسم داد که اگر اتفاقی افتاده بگوید و فکر و جان آنان را خلاص نماید.
نادر وقتی نام مادرش را که نزد او عزیزترین فرد بود شنید، اندکی مکث کرد و با تردید و دودلی مبنی بر اینکه بگوید یا نگوید با دیدن چشم های نگران و ملتمس دوستان عزیزش، دل به دریا زده و پرده از راز خواب آن شب خود برداشت و گفت در آن شب خوابی بس عجیب دیدم که برای خودم هم باورنکردنی است.
او ادامه داد نزدیک سپیده دم ، در خواب دیدم در سرسرای تالاری بزرگ و با شکوه ایستاده بودم، در حالیکه تا به حال آنجا را ندیده بودم و نمی دانستم کجاست، تالار خلوت بود و هیچکس در آنجا رفت و آمد نمی کرد، من با نگاه پرسشگر به پائین و بالای تالار نگاه می کردم و هر چه فکر می کردم نمی دانستم به چه منظوری در آنجا هستم، در افکار خود غوطه ور بودم که ناگهان دیدم پیرمردی که آثار بزرگی و وقار از چهره اش هویدا بود نزد من آمد و دست مرا گرفته و با مهربانی مرا به سمت قسمت انتهائی تالار هدایت کرد. در آنجا سرائی دیدم که با درگاهی که دربی نداشت، فقط با یک پرده از راهرو بزرگ تالار جدا شده بود. پیرمرد دست مرا رها کرد و قبل از اینکه بداخل سرا برود مرا از داخل شدن به سرای پشت پرده منع کرد و گفت، همین جا منتظر باش تا من برگردم.
پیرمرد پرده را کنار زد که داخل برود، من که کنجکاو بودم چه کسانی در آن سرای پشت پرده حضور دارند هنگام کنار زدن پرده دیدم حضرت علی علیه السلام در بالای سرا نشسته و در حال سخنرانی است. پرده افتاد و من دیگر چیزی ندیدم ولی در همان حالی که دیگر چیزی نمی دیدم متوجه می شدم که مستمعین سخنرانی حضرت علی علیه السلام، فرزندانش هستند، من از همان پشت پرده گوشهایم را تیز می کردم حضرت چه می گوید ولی چیزی نمی شنیدم، مدتی گذشت بدون اینکه چیزی بشنوم و ببینم، متوجه شدم سخنرانی تمام شده و پیرمرد در حال گفتگو با حضرت است و در مورد شخص من با ایشان صحبت می کند.
مدت زیادی طول نکشید که دیدم آن پیرمرد پرده را کنار زد، در حالیکه شمشیری در دست دارد و قصد دارد آن را به من هدیه کند، سر در گم به وی می نگریستم، پیرمرد که تعجب و سردرگمی مرا دید گفت
مردم ایران به سختی و مشقت های فراوانی دچار شده اند و بی پناه و بی یاور از اطراف و اکناف مورد هجوم ستمگرانی پلید واقع شده اند، آنان برای خلاصی خود از شر اجانب، دعا کرده اند. اینک دعای آن ها مورد قبول خداوند بزرگ قرار گرفته، مولایمان حضرت علی (ع) تو را لایق این شمشیر دانسته و آن را بتو هدیه کرده ولی سفارش اکید کرده که تو باید حق آنرا به خوبی اداء کنی و آگاه باش ، تا زمانی که از حق فراتر نروی و حق این هدیه بزرگ را اداء کنی شمشیر از آنِ تو خواهد بود و هر زمانی که پا را از حق فراتر گذاشتی و ظلمی روا داری، شمشیر از تو بازپس گرفته خواهد شد.
نادر پس از تعریف خواب خود گفت هر چند خود را لایق چنین مقامی نمی دانستم و نمی دانم،
ولی هر چه هست سرنوشت و ماموریت من نجات ایران خواهد بود.
مدت زیادی نگذشته بود که نادر به قوچان و محل اردوی جنگی شاه تهماسب قدم گذارد.
#نادر_شاه #داستان
🪔… 📜⚜@novelsorena⚜📜…🪔
Post #2811
133
ناول سورنا | SORENA NOVEL نادر شاه نویسنده: نور الله لاوردی پسر شمشیر قسمت ششم (کامل نیست) نادر که در نقطه ای از مشهد پنهان شده بود متوجه شد که هیچ روزنه ای برای خروج از شهر وجود ندارد، لذا دل به سرنوشت سپرد و تصمیم گرفت شبانه بهمراه افراد کمی که همراهش بودند از مشهد بگریزد…
- 🔥 3