TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 309 subscribers
Post #2738 189
ناول سورنا | SORENA NOVEL #معشوق_ارواح #یار_ممنوع #پارت_۲۹ سپس از کلبه خارج شد تا آب را دور بریزد. آیسین سری تکان داد و دوباره از راهارد پرسید: - نظرت در مورد ارواح چیه؟ راهارد با دهانی باز اطراف را نگاه کرد و بعد گفت: - ازشون متنفرم... حتی بیش‌تر از تو. شمن لبخند تلخی زد: - من باید…
#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۳۰
در شب ماه کامل، سایوان سراغ بقچه‌اش رفت و آن را باز کرد.در لا به لای وسایلش، مهره درخشانی قرار داشت که وقتی جلوی چشمش می‌درخشید جنبشی را درون آن می‌دید. گویی باد و طوفان درون کوی زندانی شده بودند. صدای پدرش را در پس پرده خاطراتش شنید که می‌گفت:
- پسرم این مهره مهم‌ترین میراث توئه اما هیچ‌وقت نباید جلوی چشم نگه‌ش داری یا به کسی نشونش بدی تا وقتی که خودم بهت در مورد ماهیتش بگم.
سایوان هم با وجود سوالات بی‌شمارش به پدرش قول می‌داد و منتظر رسیدن روز موعود بماند.هر چند پدرش را در پانزده سالگی از دست داد و این فرصت هیچ‌گاه به دست نیامد. پس از آن مهره را فراموش کرد و هیچ‌گاه سراغش نرفت. مهره را برداشت و به پرده خیره شد. گویی از پس آن می‌توانست ماه کامل را قاب پنجره ببیند. زمزمه کرد:
- ببخش بابا، مجبورم قولم رو بشکنم.
آن را در مشتش فشرد و دست دیگرش را سمت مهره شمن لایسن برد. بند آن به راحتی باز و از بازویش جدا شد. سپس دست برد و گردنبند را هم از گردنش خارج کرد. هر دو را روی قفسه‌ای در نزدیکش قرار داد و با مهره درون دستش دراز کشید و خوابید.
امشب هم مانند دیگر شب‌های ماه کامل خواب سرزمین ارواح و نیبیل را دید. اما این‌بار خوابش شفاف و صداها واضح بودند‌. لبخندی بر لبش نشست و جلو رفت تا به نیبیل رسید. مقابلش ایستاد و گفت:
- خب، حالا بدون مزاحم این‌جام.
روح بدون توجه به کلمات سایوان شروع به حرف زدن کرد.
- پسرم سایوان بدون که من و مادرت هیچ‌گاه به پدر انسانت خیانت نکردیم. این رو گفتم تا در مورد مادرت فکر نادرست نکنی.
لبخندی بر لبان روح نشست و ادامه داد:
- عشق مادرت باعث شد تا به اشکال مختلف، بهش نزدیک بشم و با هر بار ارتباط با اون، وجود هر دومون بیشتر آلوده می‌شد. تا این‌که تو رو باردار شد و چیزی که از وجود من جسمش رو آلوده کرده بود، به نطفه تو راه پیدا کنه و تبدیل به دور‌گه بشی و مادرت چند سال بیش‌تر زنده بمونه.
روح اطلاعات بیش‌تری به سایوان داد و در آخر گفت:
- حالا تو باید انتخاب کنی. یادت باشه، جادوی شمن شاید انتخابت رو عقب بندازه اما اون رو کامل از بین نمی‌بره.
ساعتی بعد ماهیگیر از خواب بیدار شد و به مهره درون دستش خیره شد.
- چرا معشوقت باید مادر من باشه.
بعد بازوبندش را برداشت و گفت:
- این دو تا تنهایی کاری از پیش نمی‌برن. امیدوارم هم‌دیگه رو کامل کنن.
سپس دو مهره را به هم نزدیک کرد. درخشش و برق ایجاد شده، چشمانش را زد و باد بلند شده، موهایش را به هم ریخت. گمان کرد جادوی متفاوتشان، باعث دفع هر دویشان شده است اما کمی بعد نور از بین رفت و مهره روح به درون مهره شمن رفت. آن را به بازویش بست و دوباره گردنبند را به گردنش انداخت.
- آیسین احمق فرصتم رو از چیزی که بود، کم‌تر کرد.
لبخندی زد و دوباره سر جایش دراز کشید.


☕️…❄️⚜@novelsorena⚜❄️…☕️
  • 🔥 1
  • 🥰 1
More from @novelsorena
  1. Oct 14, 2026#تیکه_موسیقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  2. Oct 12, 2026گل سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری بیا قسمت کنیم، بیشش به من ده که تو کوچ…
  3. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس تبریزی در خوی صحبت از عارفان و صوفیان که به میان باشد نام شمس تبریزی اب…
  4. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس⚜ بنای هفت هزار متری در شهر خوی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Oct 10, 2026طبق نوشته‌های تاریخ‌نگار یونانی هرودوت، در خلال جنگ‌های ایران و یونان در سال ۴۹۲ پیش از می…
  6. Oct 10, 2026می‌گویند ایرانی‌ها، متخصصان ساخت کانال‌ها هستند نمونه اش کانال خشایارشا، ۲۵۰۰ سال پیش، و ت…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →