آخرین طلوع
نویسنده: Artorias
فصل سوم: انتقام
چپتر: ۱_۱۵
آسمان تاریک شد و ستارگان، با ماه بزرگ و زیبا پدیدار شدند.
باد در بین درختان پرسه میزد و شاخ و برگشان را تکان میداد.
و برادران، شجاعانه ایستاده بودند و انتظار هر چیزی را میکشیدند.
تام نگاهی به شمشیر هایش کرد و گفت:
_ هفت سال زمان داشتی، فقط همینقدر ساختی؟
دیوید رو به دراکو کرد و گفت:
_ یکی بود که اجازه شکار کردن نمیداد
ساموئل به جنگل با درختان انبوهی که دایره وار محاصره شان کرده بودند خیره بود و چیزی نمیگفت.
همانطور گرم صحبت بودند، که زمین لرزه ای عظیم شکل گرفت و همه را شوکه کرد.
قبل از اینکه چیزی بگویند، کوه سیاه و عظیمی که در قلب دشت قرار داشت، ترک برداشت
همه در شوک بودند و نمیدانستند چه بگويند.
هر ترکی که شکل میگرفت، صدای مهیبی کل دشت را احاطه میکرد.
ناگهان کوه تکه تکه شد و موجی از انرژی تاریک از درونش منفجر شد و در سراسر دشت پخش شد
موجی چنان قدرتمند که کوه را از درون منهدم، و قطعات آن را تا فواصل دور دست پرتاب کرد.
سنگ های ریز و درشت، مانند شهاب سنگ پرتاب، و در سرتاسر دشت پخش شدند.
اژدهایان رم کردند و فراری شدند.
ساموئل نیزه اش را در دستش گرفت و گفت:
_ سلاح تون رو بگیرید و آماده بشید!
باران سنگ های گدازه ای هنوز تمام نشده بود که جو تاریکی در هوا پخش شد.
همه میتوانستند حضور یک موجود تاریک را حس کنند.
در میان صدای گروم گرون سنگ ها، صدای شخصی توجه شان را جلب کرد:
_ از وزیر ارشد خدای ارواح، شاگردان بهتری انتظار میرفت
روبرویشان، مردی جوان ایستاده بود.
موهایی لـ*ـخت، بلند و سیاه داشت.
با چشمانی، اژدها شکل با رنگ بنفش تیره.
لباسی جذب و سیاه که انـ*ـدام قوی اش را به خوبی نشان میداد.
ابروان بلند و باریک را درهم کشید، چشم غره ای رفت و ادامه داد:
_ میلیارد ها سال کوفتی رو زندانی بودم، حالا هم شما باید جلوم سبز بشید؟
ساموئل گارد گرفت و فریاد زد:
_ تو کی هستی؟
مرد به خودش اشاره کرد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
_ اوه! ببخشید که شرط ادب رو رعایت نکردم!
همانطور که با قدم زدن، نزدیک شان میشد، ادامه داد:
_ من کاسولا هستم؛ و دنبال روح شینوبی هستم
نگاه سنگینی به برادران انداخت و با صدای ترسناکش گفت:
_ تا حالا وجود اون روح رو انقدر قوی حس نکرده بودم!
ساموئل فریاد زد:
_ نمیدونم منظورت چیه، ولی ....
حرفش تمام نشده بود که کاسولا جلوی صورت ساموئل ظاهر شد.
با چشمان گرد شده اش به او خیره شد.
ساموئل نیزه اش را به سمتش کشاند.
کاسولا به راحتی آن را گرفت و پسش زد.
ساموئل نیزه را در جهات و مختلف به سمتش کشید ولی هیچ تاثیری نداشت.
کاسولا نیزه را با دو انگشتش گرفت و گفت:
_ قبل از اینکه روی اژدهایم رو نشون بدم بگو کجاست!
ساموئل، کاسولا را به عقب هل داد.
با اینکه خودش را آماده هرچیزی کرده بود، ولی کاملا سرگردان شده بود.
دراکو به کنارش آمد و گفت:
_ این برای من!
رو به برادرانش کرد و گفت:
_ تا وقتی علامت ندادم کاری نکنید
دراکو جلو آمد و کاتانای پر ابهتش را از قلاف درآورد و به چشمان ترسناک کاسولا خیره شد.
کاسولا دور خودش هاله های بنفش و سیاه ساخت و گفت:
_ چرا بوی اژدها میدی؟
به سمت هم جهیدند و با سرعت دیوانه واری جنگیدند.
هر ضربه ای که دراکو میزد، کاسولا دفعش میکرد و پشتش ضربه اش را میزد.
کاسولا غرش اژدها سر داد و سرعتش را بیشتر کرد.
دراکو بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، سرعتش را همراه با او بیشتر کرد.
صدای شمشیر زدنش تا فاصله زیادی شنیده میشد.
سرعت شان چنان بالا رفته بود که دستان شان نامرئی شده بود.
تاریکی کاسولا عمیق تر شده بود و ضرباتش هم قدرتمند تر.
دراکو، در یک لحظه دستان کاسولا را با شمشیرش قفل کرد و او را نگه داشت.
موج بزرگی از باد و امواج صوتی منفجر شدند.
کاسولا به چشمان دراکو خیره شد و گفت:
_ بوی اژدهای آشنایی رو میدی!
دراکو که با قدرت دستانش را نگه داشته بود گفت:
_ تو هیچ قدرتی نداری
کاسولا دستانش را آزاد کرد و فریاد زد:
_ من اندازه یک لشگر قدرت دارم!
دراکو دستش را بالا برد و گفت:
_ ماهم سیریوس رو داریم!
سیریوس مانند گرگ گرسنه، به سمت کاسولا پرید.
و عربده کشان، مشتش را بر صورتش زد و او را بر زمین کوباند.
زمین تا فاصله زیادی قطعه قطعه شد و به هوا پرتاب شد.
سیریوس روی بدنش نشست و مشت هایش را بی رحمانه بر سر و بدن کاسولا میزد.
کاسولا دستش را گرفت و غرش ترسناکی سر داد.
گردن سیریوس را گرفت و از گودالی که سیریوس ایجاد کرده بود، با پرواز خارج شد.
سیریوس را پرتاب کرد و گفت:
_ چند تا جوان خام میخوان حریف پادشاه اژهایان تاریکی بشن؟
#آخرین_طلوع
@novelsorena
Post #2647
238
- 👍 2