TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 309 subscribers
Post #2607 136
ناول سورنا | SORENA NOVEL آخرین طلوع فصل دوم: فرزندان نویسنده: Artorias چپتر ۱۱ فرشته سفید گفت: _ حاضرم از جانم مایه بذارم تا آن شیطان آزاد نشود در یک لحظه، آرمسترانگ را گرفت و گفت: _ تو همراه من نابود میشوی او را داخل قلبش فرو برد آرمسترانگ در دل نور بی نهایت فرشته فرو رفته…
آخرین طلوع
فصل سوم: انتقام
نویسنده: Artorias
چپتر ۱۲

هفت سال از آن واقعه گذشت.....
تاروکیتانو، با قدرت بی کرانش، مخلوقاتی وحشی و کامل ساخت که نیازی به هیچی نداشتند.
آنها زمین را به سلاخ‌خانه تبدیل کرده بودند.
به هیچ موجود زنده ای رحم نمی‌کردند و بر هرجایی قدم برمیداشتند، با خاک یکسانش می‌کردند.
ولی جای برادران امن است.
زیرا در دشتی مخفی به نام، سرزمین اژدهایان قرار دارند.
دشتی بسیار بزرگ، با درختان انبوه و اژدهایان کوچک و بزرگ
با کوه آتشفشان بزرگ و سیاه که تضاد خاصی با دشت داشت.
در یک نقطه از این سرزمین، خانه ساده و کوچک و چوبی قرار دارد.
پسری در بالای سقف ایستاده.
قدی رشید، بدنی لاغر و عضلانی
لباسی پارچه ای سفید با آستین های پاره به تن داشت
با شلوار سیاه و ساده.
با اینکه بیست و دو سالش شده، هنوز به مدل موی همیشگی اش متعهد است.
ساموئل، چشمان طلایی اش را تنگ کرد و همراه با نسیم آرامش بخش که موهای طلایی اش را نوازش میکرد، نفس عمیقی کشید.
با اینکه چند دقیقه است که بالا آمده، ولی تمام دردهایش را فراموش کرده.
آتش انتقامی که از آن روز در دلش افتاده، هنوز شعله ور است.
صدای قدم های شخصی به گوشش رسید.
بدون اینکه سرش را تکان دهد گفت:
_ این بار مادری نیست که بخاطرش بیای دنبالم
_ میدونم
دراکو به کنار ساموئل آمد و به دشت خیره شد و گفت:
_ آیا تمام تلاش مون رو کردیم؟
_ تا سرحد مرگ تمرین کردیم، چطور ممکنه آماده نباشیم؟
این را گفت و بلند شد و دراکو را با چشمانش برسی کرد.
موهایش بلند و سفید بودند.
از نظر‌بدنی تغیر زیادی کرده بود
ولی هنوز، همان پسر بی احساس بود.
دراکو، چشمان سفیدش را به ساموئل دوخت و گفت:
_ چرا بهم خیره شدی؟
_ بیخیال؛ پیرمرد گفت که بقیه رو جمع کنیم
دراکو خواست حرفی بزند، که صدای عربده بلندی ، حواسش را پرت کرد.
صدا از دور دست ها می آمد.
سیریوس، دوباره رگ خشمش باد کرده بود و با یک اژدهای غول پیکر درافتاده بود.
هر دو روبروی‌ هم ایستاده بودند.
اژدها، چهار پا بود و پوستی از فلس سفت و سخت داشت
طول بدنش به پنج متر می‌رسید.
شاخ های بزرگ و سیاه، با دندان های تیزی که ترسناک بودنش را چند برابر می‌کرد.
ولی سیریوس کله خر تر از این حرف ها بود که کنار بزند.
مشتش را بر سـ*ـینه اش کوباند و غرید:
_ تو خرگوش هایی که پاره شدم تا شکار کنم رو خوردی، کیوی!
شمشیری که به کمرش قلاف کرده بود را در آورد و ادامه داد:
_ منم برای نهار کبابت میکنم!
اژدها سر و بدنش را مانند گاو وحشی تکان داد و غرش کنان حمله کرد.
سیریوس چشمان سرخش را درهم کشید، دستانش را باز کرد و آماده شد.
پایش را بر زمین قلاب کرد و دستان عضلانی اش را آماده کرد.
وقتی اژدها نزدیک شد، شاخ هایش را گرفت.
اژدها او را روی زمین میکشاند، خاک و چمن پاره شدند و به هوا پرتاب شدند.
ولی سیریوس همچنان مقاومت می‌کرد.
در یک لحظه، سرش را محکم چرخاند، و اژدها به سمت تخته سنگ بزرگی پرتاب شد.
تخته سنگ تبدیل به خاکستر شد.
اژدها بلند شد و خودش را تکان داد و به دنبال سیریوس گشت
ولی او نبود.
با عصبانیت دمش را بر زمین کوباند و غرش کرد.
صدای عربده سیریوس به گوشش رسید.
سیریوس بر روی بدن سرخش آمد و به سمت سرش پیش رفت.
مانند پلنگ وحشی، روی سرش پرید و فریاد زنان، سرش را گرفت و بر زمین کوباند.
زمین برای چند ثانیه به لرزه درآمد.
شمشیر را در آورد و بر روی فلس هایش فرود آورد.
شمشیر مانند شیشه به راحتی خورد شد.
سیریوس شمشیر را پرت کرد و غرید:
_ شمشیر بازی برای بچه هاست، با دست خالی خفت میکنم!
اژدها سرش را با قدرت بالا آورد و او را به هوا پرتاب کرد.
سیریوس محکم بر زمین کوبانده شد.
بلافاصله بلند شد و فریاد زد:
_ ازت انتظار بیشتری داشتم!
اژدها وحشیانه تر از قبل به سمتش حجوم برد.
با هر قدمی که برمی‌داشت، زمین میلرزید.
سیریوس با اینکه می‌دانست هیچ شانسی ندارد، ولی ایستاده بود و آماده هرچیزی بود.
به چشم های او زل زده بود، که دراکو جلویش آمد.
سیریوس فریاد زد:
_ گمشو برو کنار!
دراکو دستش را به نشانه ایست جلو آورد و چیزی نگفت.
ناگهان، زمین لرزه متوقف شد.
سیریوس که سخت تعجب کرده بود،به کنار دراکو آمد.
اژدها، که ده برابر انسان وزن داشت و بسیار ترسناک بود.
جلوی دراکو تعظیم کرده بود.
دراکو دستی بر سر اژدها کشید و گفت:
_ بارها تذکر دادم که نباید هیچ اژدهایی رو اذیت کنید
سیریوس یقه دراکو را گرفت و فریاد زد:
_ الان شدی حامی حقوق اژدهایان؟
دراکو، دستش را محکم پیچاند و در کمال بی احساسی گفت:
_ تو حق نداری بهشون آسیب بزنی!

سیریوس دستش را کشید و سپس بر موهای افشان و بلندش کشید و گرد و خاک را از رویشان برداشت.
سپس اخمی کرد و با عصبانیت به سمت خانه رفت.
دراکو یک تیکه از فلس سخت و زخیم اژدها را کند و گفت:
_ واقعا معذرت میخوام؛ این رو برای برادرم میخوام
اژدها بلند شد و رفت...

#آخرین_طلوع
@novelsorena
  • 👍 1
More from @novelsorena
  1. Oct 14, 2026#تیکه_موسیقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  2. Oct 12, 2026گل سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری بیا قسمت کنیم، بیشش به من ده که تو کوچ…
  3. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس تبریزی در خوی صحبت از عارفان و صوفیان که به میان باشد نام شمس تبریزی اب…
  4. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس⚜ بنای هفت هزار متری در شهر خوی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Oct 10, 2026طبق نوشته‌های تاریخ‌نگار یونانی هرودوت، در خلال جنگ‌های ایران و یونان در سال ۴۹۲ پیش از می…
  6. Oct 10, 2026می‌گویند ایرانی‌ها، متخصصان ساخت کانال‌ها هستند نمونه اش کانال خشایارشا، ۲۵۰۰ سال پیش، و ت…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →