#دردی_در_اعماق_قلب
#پارت12:
چیکو فینی بالا کشید و هم زمان استین کامواییی لباسش را روی بینی اش کشید، نفس عمیقی کشید که قفسه سینه اش بالا پاین شد.
نگاه شرم زده اش همچنان نگاهم میکرد و خوب گاهی هم ازم فراری بود...
خندیدم و سعی کردم آرومش کنم. به نظر میومد هنوز عذاب وجدان داشت.
دست های لاغر و انگشت های کشیده ام اشک هاش رو که هنوز سر میخوردن روی گونه هاش رو پاک کرد.
آروم لب زدم در تاکید حرفی که قبلا زده بودم :«مگه نه؟»
چیکو خندید لپ هاش رنگین شد و سرش رو پاین انداخت.
انگار که خجالت زده باشه و یا مغرور و سعی کنه نشون نده که تحت تاثیر قرار گرفته،
تک سرفه ای کرد و لب زد: «بله داداشی...»
نیشم تا بنا گوشم باز شد، با صدا خندیدم گردن کج کردم.
چیکو اما یهویی چیزی یادش اومد، آشفته اطرافش رو نگاه میکرد.
یهویی مثل فنر از جا پرید، بی قرار بود، دست مشت شده اش رو روی سینه پر دردش گذاشت.
نگاه نگران و ترسیده اش همه طرف سرک میکشیدند.
انگار دوباره چیزی آرامش رو از قلب مهربونش بیرون کرده بود.
باز نگران چیزی، یا کسی بود که بقیه ما فراموشش کرده بودیم.
خانم یوکیکو هم مثل من متوجه تلاطم برکه زلال وجود چیکو شده بود،
که دلشوره مثل سنگ کوچکی آرامشش را به هم زده بود.
متعجب پرسید: «چیزی شده چیکو؟»
چیکو، هواس پرت و نگران پرسید: « هوم؟ یهویی دلم شور افتاد، اکیکو؟اکیکو کجاست؟»
این سوال مخرب چیکو سیلی بدی به هر دوی ما یعنی من و مادرش زد...
هر دوی ما رو توی شک و نگرانی، بهت و ناباوری فرو برد، یه ترس بزرگ، اونقدر بزرگ که قلبمون یخ زد و از این سرما تمام بدنمون لرزید...
واقعا اکیکو کجاست؟
نکنه اون پست فطرت کاری که میخواست با چیکو انجام بده رو با خواهر کوچیک بی دفاعمون انجام داده؟
نکنه....
با ترس و رنگ پریده به چیکو خیره شدم.
اون رو هم همون خیالی ترسونده بود که من رو ترسوند...
مردمک چشم هام به اندازه نوک سوزن ریز و چشم هام تا اخرین حد باز شده بود.
قلبم خیال خودکشی داشت. بدنم لرزید از ترس از دست دادن خواهرم...
@novelsorena
Post #2559
172
- 👍 1