#برخورد_سه_جهان
نویسنده: تاج سیاه
چپتر چهارم-پارت 12
نیزه اش رو امتحان کرد و 3 تکه اش رو جدا و بسته کرد.معلوم بود از سلاح جدیدش خیلی خوشحاله.با توجه به اسمش احتمالا از عنصر آتیش انرژی میگرفت.واقعا برازندش بود.بقیه هم همین وضعیت آکیهیرو-سان رو داشتن.در حالی که با لذت و تعجب به قدرت جدیدشون نگاه میکردن،سعی میکردن کنترلش کنن.ولی از طرز گرفتن اسلحه هاشون معلوم بود هنوز تا استاد شدن تو استفاده ازشون خیلی راه داشتن.همشون اسلحه های متفاوتی داشتن.ایتا-سان یه اسلحه کوراسه کاما دستش بود ولی شبیه کوراسه های معمولی نبود.تیغه اش تقریبا لخت بود و طرح ها و رنگ ها زیبایی به رنگ بنفش داشت.میچیکو-سان یه چوب جنگی داشت(البته نمیشد بهش چوبی گفت چون از جنس فلز سختی بود که مطمئنا نمیخواستم ازش ضربه بخورم).ایتا-سان اسلحش رو جمع کننده روح(Soul collector)صدا زد و میچیکو-سان هم چیسانا ایشا(دکتر کوچک)صدا کرد.از همه جالب تر اسلحه تاکویا بود که یه جفت چکمه و دستکش آهنی با طرح های طلایی بود.اسمش رو کوچیکو کان خطاب کرد(نابودگر) و بالاخره اسلحه کیلالا خانوم که یه جفت تیغه تونفا به اسم شینیگامی(فرشته مرگ)داشت.اصلا دلم نمیخواست وقتی اونا دستشه عصبانیش کنم.تاکویا-سان پرید و یه مشت محکم رو به سمتش پرت کرد ولی طبق معمول جاخالی داد و مشتش به زمین خورد.تا شعاع ده متری مشتش زمین ترک بدی خورد و سنگ هارو طرف بالا پرت کرد.وایی باورم نمیشد.مثل اینکه فقط قیافش یه دستکش آهنی بود ولی قدرت تخریبش باور نکردنی بود.همه با ضرباتی نه چندان هماهنگ بهش حمله میکردن ولی سریع جاخالی میداد. ضربانتشون داشت کند میشد و باید هر چه سریعتر یه کاری میکردم.چون همین حالاشم انرژی زیادی واسشون نمونده بود.آکیهیرو-سان یه طلسم آتش حوالش کرد ولی فایده ای نداشت.به خاطر آتش یه سایه بزرگ پشت سر آکیهیرو سان تشکیل شد.لعنتی،این یه تله بود.
-آکیهیرو-سان پشت سرت......
ولی در کمال تعجب بچه سایه توی یه سایه دورتر بیرون پرید.چرا؟سایه پشت سر آکیهیرو-سان بهترین جا واسه کشتنش بود آخه چ....یه دفعه همه چیز برام روشن شد.خودش بود.آره.«نور».نقطه ضعفش نور بود.واسه همین بود که نتونست از داخل سایه پشت سرش بیرون بپره به خاطر نور زیادی که اونجا بود.همون لحظه یه نقشه عالی به ذهنم زد.فریاد زدم:
-ایتا-سان.
سریع برگشت و به طرفم اومد.
-ساساگاوا-سان ،حالت خوبه؟بنظر میاد زخمی شدی.
-م...من خوبم نگران من نباش.ببین فک کنم جادوت از نوع آب بود.میتونی یخ هم درست کنی.
-امممم،فک نکنم مشکلی باشه ولی چرا؟
-فقط کاری که میگم رو بکن،جاهایی که میگم یخ های بزرگی درست کن.تا هرجا که انرژی جادویی واست مونده درست کن.
-آممم،حتما.
سریع به صورت یه دایره یخ هایی رو درست کرد.شروع به خوندن طلسم کردم«طلسم شکل دهنده».
جادوم رو اجرا کردم و یخ هارو به شکل یه ذره بین بزرگ در آوردم.ولی قبل از اینکه بفهم ضربه سختی به کمرم خورد که من رو درست بین آینه ها پرت کرد.
بچه سایه رو دیدم که از عصبانیت دندون هاشو به هم فشار میداد.
-تو،تو حشره ی کثیف دیگه داری رو اعصابم راه میری.
ساطور هام رو در آوردم و با جادوی تقویت کننده پوشوندمشون.شروع به حمله کردم.سریعا جاخالی میداد و ضربه های بدتری میزد.تقریبا انرژیم به خاطر جادوی تقویت کننده داشت تموم میشد.شروع به نفس نفس زدن کردم.ریه هام میسوختن.
آخرین توانم رو جمع کردم و خواستم بپرم که درد شدیدی رو تو قلبم حس کردم.قلبمو فشار دادم.لعنت...لعنتی،الان نه.سریعا با تمام قدرتم پریدمو گردنش رو گرفتم.فریاد زدم:
-آکیهیرو-سان.حالاااااااااا.
آکیهیرو_سان جادوی آتش سرخش رو فعال کرد.درست پشت ذره بین ها و نور شدیدی شروع به تابیدن داخل دایره کرد.دستهام رو آزاد کردم.بچه سایه شروع به جیغ کشیدن.
-نه،نه،نه،نه،نههههههههه
تمام دودهای سایه مانند دورش شروع به محو شدن کردن.اونقدر این موضوع ادامه پیدا کرد که بدن واقعیش پدیدارشد.یه بدن کاملا سیاه،سیاه خالص.نه چشمی نه گوش و نه دماغی.فقط یه بدن سیاه با یه دهن.سریع فریاد کشیدم.
-کیلالا-سااااااااان.
کیلالا-سان پرید و با یه چرخش به بدنش ضربه سختی زد.بچه سایه زخمی شده توسط تونفای کیلالا=سان شروع به بالا آوردن خون سیاه رنگی کرد.
-ن..نه.نمیخوام،من نمیمیرم،من جاودانم،من....م..من فرزند این دنیام.
روی زمین افتاد و شروع به کشیدن خودش روی زمین کرد،زجه میزد و فریاد میکشید:
-روح،روح،روح،روح،بهم روح بدین.روحححححححححححح.....آ
نفس آخرش رو با آخرین فریادش کشید.با چهره ای درهم بالای سرش رفتم.واسش تاسف میخوردم.اون بی تقصیر بود.اون فقطه یه نتیجه از این دنیای اشتباه بود
@novelsorena
Post #2536
144