#دردی_در_اعماق_قلب
#پارت9:
چشم های به اشک نشسته هیروتو در وجود نحس مرد دنبال نشانه ای بود که به او بفهماند این فقط یک تهدید تو خالیست،
این که هنوز انقدر در دام خوی حیوانی اش غرق نشده،
اینکه هنوز اندازه ارزنی غیرت داشته باشد که پای دختر هشت ساله اش را به این فلاکت باز نکند. که روی او قمار نکند.
اما نیافت.
او هیچ نشانه ای نیافت، هیچ چیزی که دلش را آرام کند، چیزی که خیالش را راحت کند، تا بتواند این بغض کشنده را قورت بدهد.
میزوکی یک نیشخند حیوان صفتانه زد: «شنوایی اون زن کمترین ارزش رو داره، این نظر منه. اما تو بهم بگو! ارزش خواهرت بیشتره یا نگه داشتن این پول ها؟»
هیروتو برای لحظه ای چشم هایش را بست با نفرت لب زد: «پست تر از تو، توی عمرم ندیدم... لعنتی...»
نیشخند میزوکی مثل نمک پاشیده شده روی زخم عمیق قلب کوچک هیروتو بود
میزوکی: «چیزی که میدونم رو به خودم تحویل نده!»
هیروتو تازه متوجه نگاه خیره میزوکی به سمت خانه شد،
نگاهش نگاه وقیح مرد را دنبال کرد،
هیروتو اخم کرد، میزوکی بی شرمانه روی اضطراب چیکو قفل شده بود.
تنها چیزی که ان لحظه باعث شد هیروتو خودش را پیدا کند تک سرفه میزوکی بود،
هیروتو خشمگین گردن چرخانید.
میزوکی دستش به منظوری که هیروتو فهمید دراز شد و بدون هیچ حرفی منتظر و با وقاحت به چشم های اشکی خون گرفته هیروتو خیره شد.
هیروتو با حرص به دست های مرد خیره شد،
چقدر برایش چندش آور بود!
دلش میخواست کاش فقط یک پسر بچه نه ساله نبود! کاش قدرتش را داشت تا این موجود فقط نر را تکه تکه میکرد و بعد به عنوان جشن بعد از خلاص شدن از دست این هیولا در خونش شنا میکرد.
اما نبود!
او نه چیزی جز یک پسر بچه نه ساله بود! نه توانایی غالب شدن به این مردی را داشت که رئیس یک باند کوچک وابسته به کلونی مافیای ایجی بود.
و اینطور که از شواهد پیدا بود این، اون مرد بود که خون اورا در شیشه کرده بود.
لب هایش را به دندان گرفت و فشار داد، چانه اش از فشار انقباض ماهیچه های آرواره اش می لرزید.
دست هایش را داخل جیب کت یشمی خاک گرفته اش فرستاد و تمام دست مزد کار یک ماه اش را در مشت کوچکش گرفت و بیرون کشید.
بدون رضایت قلبی تمام پانزده یِن را در دست مرد ریخت.
فقط خدا میندانست چه آتشی در دلش افتاده بود و چقدر دلش میسوخت.
نمی توانست زخم نگاه تحقیر کننده مرد را تحمل کند.
قطره ای از مروارید های دریاچه زلال وجودش که این مرد با خون کردن آن باعث چکیدن قطره های درشت از چشم هایش شده بود سر خوردند.
هیروتو سرش را پاین انداخت. کنترل احساساتش سخت شده بود درست مثل تنفسش. دردناک!
دیگر توانایی مرد بودن را نداشت، او شکست. به عنوان یک کودک با حکم پرنده ای پر سوخته، هق زد: «امید وارم حرومت شه...»
آستین هایش را روی چشم هایش کشید تا اشک هایش را پاک کند.
اما بغضش هم داشت میشکست، نباید میگذاشت جلو این مرد گریه اش بگیرد!
میتوانست تحمل کند تا وقت رسیدن به تنها همدمش؟ تا زمان رسیدن به اتاقش؟ و قاب عکسی که تنها همدم و سنگ صبورش بود؟
@novelsorena
Post #2473
130
- 😢 2