TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 312 subscribers
Post #2471 144
#برخورد_سه_جهان
چپتر چهارم-پارت یازدهم
نویسنده: تاج سیاه

چیزی که میدیدم رو باور نمی کردم، آخه چرا حالا باید توسط یه دمی-دمون (نیمه-شیطان) بهمون حمله میشد. الان همگی توی وضعیت ضعیفی بودن چون تازه از مراسم خون باستانی بیدار شده بودن. باید یکاری میکردم، باید یکاری میکردم.
کیلالا: لعنتی، این دیگه چیه؟ غرش سنگ.
چند تا سنگ از روی زمین بلند شدن و به سمتش پرتاب شدن، ولی این اثری روی اون نداره.
سریع داخل سایه رفت، درست مثل اینکه سایه یه سوراخ باشه سریع داخلش فرو رفت و از داخل سایه کیلالا بیرون پرید. یه لگد چرخشی محکم توی شکمش زد طوری که تقریبا بالا آورد. چون میدونست بقیه هم احتمالا حمله میکنن سریع داخل سایه ها فرو میرفت و از داخل سایه های دیگه بیرون میومد.
طوری حرکت میکرد انگار سفر کردنش میونه سایه ها یه چیز عادیه روزانه بود. سریع بیرون پرید و تو یه چشم به هم زدن هر 5 تاشون روی زمین بی حال افتاده بودن.
-هاهاهاها همین؟ واقعا سرت 10 تا روح انسان ارزش داره؟ فکر میکردم خیلی قوی تر از اینا باشی که «اون یارو» این همه روی سرت انعام گذاشته. ضعیفی، خیلی ضعیفی. دلم میخواد قبل کشتنت یکم باهات بازی کنم.
«اون یارو»؟منظورش کی بود؟ یعنی کسی اون رو دنبال من فرستاده؟
فعلا وقت فکر کردن به اینا رو نداشتم. به سختی روی پاهام بلند شدم و طلسم رو خوندم. شلاق شکنجه باهاموث. دستم رو پرت کردم ولی فهمید. یه لبخند زد و دوباره داخل سایه فرو رفت. از پشت سرم بیرون اومد و دوباره یه لگد توی سرم زد سر گیجه گرفتم.
-هیچ وقت فکر میکردی به سایه خودتم نتونی اعتماد کنی؟ این مزیت منه. منی که حاصل این دنیای اشتباهم. این دنیای کثیفی که انسان ها واسش یه اسباب بازین. واسه زنده موندن تو این دنیا باید با قوانینش زندگی کنی. باید جزوی از اون بشی.
-لعنتی، جوری حرف نزن انگار یه انسانی.
روی پاهام بلند شدم و طلسم های دیگه ای رو احضار کردم:«ساخته شده از نور،در برگیرنده ی تاریکی. فعال شو نیزه ی نور»
چند تا نیزه آبی رنگ ساخته شده از نور آبی پدیدار شد. نیزه ها ور دستم گرفتم و شروع به پرت کردن سمتش کردم. همش رو مثل آب خوردن جاخالی میداد. میدونستم این نیزه ها فقط حواسش رو پرت میکنه واسه همین از فرصت استفاده کردم و 2 قلو ها رو از غلافشون کشیدم بیرون. سریع چند تا شلیک سریع کردم. قبل از اینکه بفهمم چی شد جلوی روم وایساده بود و مشت گره کردش که داخل شکمم بود و یه درد بی نهایت که تا مغزم اومد.
-لعنتی، چی شد؟ هیچی ندیدم. امکان نداره، حتی گلوله ها رو هم جاخالی میده!
-هنوز نفهمیدی؟ تو نمیتونی سایه رو شکست بدی. من شکست ناپذیرم. تو حال به هم زنی یه حشره کوچولو که واسه زنده موندنش تقلا میکنه. هممم ولی همینطوری کشتنت حال نمیده. اونا دوستاتن آره؟ بزار ببینیم چه حسی داری وقتی جلوی چشمات تیکه پاره میشن و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی.
تمام قدرتم رو جمع کردم و به زور گفتم: «بهشون دست نز...نزن»
-ها؟ خب اگه میتونی بلند شو و جلوم رو بگیر.
سریع داخل یه سایه دیگه ناپدید شد و از پشت سر ایتا-سان در اومد. یه لگد محکم توی بازوش زد و چند متر اونطرف تر پرتش کرد. سریع میرفت و به تمام بچه ها یه لگد یا مشت میزد. اینکار رو از قصد میکرد. داشت از کارش لذت میبرد. از قصد ضربه های کاری نمیزد تا نکشتشون.
-بس کن، بس کن لعنتیییی.
روی زمین نشست و سر خون آلود کیلالا رو برداشت که داشت از درد به خودش می‌پیچید. محکم سرش رو روی زمین کوبید. آکیهیرو-سان رو در حالی که میدیدم از چشماش آتیش میبارید و خودش رو روی زمین میکشید، فریاد زد:
-به خواهرم دست نزن، حیوون کثیفففففففف.
بلند بلند میخندید. باید یکاری میکردم. اینطوری نمیشد، نیمتونستم مرگشون رو ببینم ولی با این وجود هم نمیتونستم از اون استفاده کنم. دلم میخواست فریاد بزنم واسه اینکه تا این حد به درد نخور بودم. «اونی-چان،بزار از قدرتشون استفاده کنن»
یدفه از عالم هپروت پریدم بیرون. اون صدا... نمیتونست. نه الآن وقتش نیست. سعی کردم نصحیتش رو قبول کنم با وجود اینکه برام سخت بود. تمام قدرتم رو جمع کردم و فریاد زدم.
-آهااای، با همتونم. درسته قدرتتون کم شده ولی این تنها راهه. از سلاح خونیتون استفاده کنین. یه علامت به صورت به علاوه شکسته و یه مربع الان باید توی جیبتون باشه. درش بیارید.
تمرکز کنید و اسمشو صدا بزنید.
بچه سایه که فهمیده بود اوضاع از چه قرار لبخندش خشک شد و با عجله به طرف من شیرجه رفت و در حالی که از عصبانیت میلرزید فریاد زد «تو حشره کوچولو، نمیتونی چند دقیقه ساکت وایسی» ولی دیگه خیلی دیر شده بود چون آکیهیرو –سان رو دیدم که در حالی که علامتش به رنگ آبی میدرخشید فریاد زد .«سان-بانمه نو کاجی(آتش سوم)» علامتش شروع به تبدیل شدن به تکه نور هایی کرد و داخل دستش جمع شد.
به جای نور آلان یه نیزه سه تکیه آهنی توی دستاش بود. چشماش از تعجب گرد شده بود.
-لع...لعنتی این چیه؟ خیلی خفنهههه.

@novelsorena
More from @novelsorena
  1. Sep 28, 2026بیایید به تحلیل چند قهرمان شاهنامه بپردازیم: کیومرث شخصیت هایی که در شاهنامه میتوانند قهرم…
  2. Sep 28, 2026‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  3. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  4. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  5. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  6. Sep 25, 2026Post #6312
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →